خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا

اگر بخوام ارتباط هام رو با مردها توی یک کلمه خلاصه کنم تنها کلمه ای که الان به

 

ذهنم می رسه» خصمانه» است.  از بچگی با پسرهای فامیل جنگ قدرت داشتیم.

 

من تقریبا با همه ی پسر دایی ها و پسر عمه ها سابقه ی زد و خورد های خونین

 

دارم و کار همیشه اخرش به کتک کاری می کشید. بعد تر که بزرگ تر شدیم دیگه با

 

مردها کتک کاری نکردم اما این خشونت توی رابطه  هیچ وقت از بین نرفت؛ حتی توی

 

روابط عاشقانه.  شازده من رو بشکه، خیکی و خنگول صدا می زد و این به نظر من

 

ادبیات خصمانه ای بود. خود شازده هم وقتی می دید زیاده روی کرده دستش رو

 

مینداخت دور گردنم و می گفت » الاغ، خوب معلومه که تو خوبی وگرنه که نمی

 

کردمت» و این مهربانانه ترین حرفی بود که می گفت به جز بعضی وقتها که توی

 

رختخواب بهم می گفت «پیشی خوشگل خودم» ولی آدم  توی رختخواب خیلی

 

چیزها میگه و اصولا حرفهای توی رختخواب رو نباید جدی گرفت. دوست پسر دومم از

 

شازده هم خصمانه تر گربه رو دم  حجله کشت. اولین باری که رفتم خونه ش نگاهی

 

به سر تا پام انداخت و گفت » خوب که چی؟ حالا فکر می کنی خیلی شاخی؟» 

 

خندیدم «نیستم؟» ابروهاش رو بالا انداخت و گفت «نچ». فکر می کنم که خیلی

 

خودش رو نگه داشت که نگه » نه؛ بابا، هیچ گهی نیستی». قسمت بد ماجرا این بود

 

که واسه دعوا که نرفته بودیم، قرار بود عشق بازی کنیم. به نظر من که اینکه به یکی

 

ثابت کنی که هیچ گهی نیست برای مغازله کردن روش جالبی نیست. نیم ساعت

 

بعدش  روی شمدها ولو شده بودیم و داشتیم رو به سقف نفس نفس می زدیم، بعد

 

که تو بازوش بودم پرسیدم چرا اونجوری باهام حرف زدی؟ گفت عزیزم، راستش

 

اونجوری که از در اومدی و سر و وضعت و ماشینت و همه چی؛ با خودم گفتم این لابد

 

باید خیلی به خودش مغرور باشه؛ خواستم پر رو نشی. بعدتر فهمیدم که پررو نشدن

 

من مهم ترین و لذت بخش ترین قسمت رابطه بود چون بعدها مردهای زیادی رو دیدم

 

که همه توی یک چیز مشترک بودن و اون این بود که به شدت مراقب بودن که من پر

 

رو نشم. مردی رو می شناختم که خودش دیپلم ردی بود و همه ی مدت سعی  می

 

کرد به من بقبولونه که مدرک دکترای من، کار و موفقیت های اجتماعی من کلا ازبیخ

 

بی  ارزشه و من هیچ گهی نیستم. مرد دیگه ای رو می شناختم که خیلی با

 

اطمینان می گفت که دست روی هر خانوم دکتر آس و خوشگل و ملوسی که بخواد

 

می تونه بزاره  که تازه حتی یه بی  ام دبلیو کروک هم زیر پاش بندازه.  باید تو پرانتز

 

بگم که  این ادم هیچ شباهتی به براد پیت نداشت و توی جیبش شپش سه قاب

 

مینداخت.  الان که فکرش رو می کنم به نظرم میاد همه ی این مردها همه یک

 

جورایی با هم همدست بودن و همشون یک چیزی رو خوب می دونستن و اون این

 

بود که یک زن نباید به هیچ وجه پر رو بشه . ظاهرا من خیلی  بچه پرو بودم و نیاز

 

داشتم که گوش مالی داده بشم و سرجام بشینم و این داستان  تا روزی که توی

 

ایران بودم ادامه داشت.

 

 

توی این سالهایی که اینجا هستم؛ هیچ وقت، هیچ مردی بهم نگفته که من هیچ

 

گهی نیستم. برعکس، همه سعی کردن به من بقبولونن که گهی هستم. جالبی

 

ش  اینه که من دیگه واقعا با هیچ معیاری گهی نیستم و از اون موقع شش کیلو چاق

تر و شش سال هم  پیرترم. اما این روزها مردها با من خیلی محترمانه؛ خیلی با

 

مراعات و خیلی حمایت گرانه برخورد می کنن. من حتی می تونم حس حمایت گری

 

مردهای غربی که بالذات اینجوری نیستن رو بیرون بیارم .اونها با حوصله به من راه و

 

چاه نشون میدن،  اجازه نمیدن که دست توی جیبم کنم و پول رستوران رو بدم؛

 

کارهای سخت و سنگینی که خودم از پسش بر نمیام  رو برام با کمال میل  انجام

 

میدن. من هیچ وقت نمی دونستم مردها انقدر موجودات نازنینی می تونن باشن. الان

 

خیلی وقته که واقعا هیچ  مردی هیچ حرف تلخ یا حقیقت سختی رو با شدت توی

 

صورتم نکوبیده. وقتی فکرش رو می کنم دلیل اصلی ش اینه که من الان دیگه واقعا

 

هیچ گهی نیستم. یعنی دیگه هیچ کس رو نمی ترسونم. چجوری بگم دیگه هیچ کس

 

نگران این نیست که من پر رو بشم. من یه زن تنهام توی یک کشور غریب که هر روز

 

سوار اتوبوس میشه و هر جور که حسابش رو بکنی برای هیچکس، هیچ تهدیدی

 

نیستم. حالا مردها با خیال راحت من رو زیر چتر حمایت خودشون می گیرن. وقتی

 

دارم حرف می زنم با مهربونی بهم نگاه می کنن و ته چشمهاشون یه جور محبت رو

 

میشه دید. بعد میان جلو و بهم میگن که » لهجه ت خیلی سکسیه».الان همه

 

چیزهای بد من هم خوبه؛ و هرچی  بدتر باشه حتی خوب تر هم هست . من نه تنها

 

اسم خیلی خیابونها رو نمی دونم که حتی بعضی وقتها کلمه های ساده رو هم بلد

 

نیستم و این موقعیت اسف انگیز خیلی هم جذاب؛ زنانه و معصومانه است. می تونم

 

بگم که من راز واقعی زنانگی رو همون جوری که فلمینگ پنیسیلین رو کشف کرد، به

 

طور اتفاقی کشف کردم؛ ضعیف بودن، بی پناه بودن و از همه مهم تر بی زبون بودن

 

ترکیبی است که کمتر مردی در برابرش می تونه مقاومت کنه. چند وقت پیش ویلی

 

در برابر من زانو زد و دستم رو بوسید و گفت که خوشبخت ترین مرد دنیاست، که

 

همیشه توی زندگیش دنبال زنی مثل من می گشته و یحتمل  اگر من رو ندیده بود تا

 

اخر عمر تنها می موند. گفت تو نمی دونی که زنهای غربی چه پتیاره های گرگی

 

هستن! آدم رو درسته قورت میدن! من خندیدم چون خودم هم یه روزی یکی از اون

 

پتیاره های گرگ بودم.


�э�ȝ��: پتیاره, گربه دم حجله, هرزگی, گرگ صفت
����� یکشنبه ششم مهر 1393����� 11:48 ������� كيان| |

 

فاحشه و فرشته

 

(م.ن )

ميگن هركسي در درونش يك فاحشه ي كوچولو داره ، منم دارم ،هرچند اين مجاورت

 

 

فاحشه درون و كودك درون خيلي بداموزي داره و اصلا خوب نيست اما خب چاره چيه

 

؟من كه درونم يك جمهوري اسلامي ندارم كه يك ديوار جنسيتي بين اين دو بكشه و

 

نذاره پايه هاي عرش بخاطر اختلاط زن و مرد به لرزه در نياد . اين دوتا معمولا با هم

 

كاري ندارند ،  منم چون توي جامعه اي زندگي مي كنم كه براي اين لوس بازي ها 

 

 تره هم خورد نمي كنه ، اينه كه  فقط شب ها كودك درونم رو در خونه ازاد مي كنم تا

 

حسابي اتيش بسوزونه  ، فاحشه درونم هم فقط سالي يكي دوبارپيداش ميشه و

 

من رو زحمت ميده و باني كارهايي ميشه كه جز دردسر چيزي بدنبال نداره .

 

 

 

 

راستش اوايل خودم دقيقا نفهميدم چي شد،  اما نمي دونم چرا وچطور اين دوتا مثل

 

فلسطين و اسراييل  با هم صلح كردند و خب نتيجه اش هم معلوم بود …كنار خيابان

 

ايستاده بودم كه جلوي پام ترمز زد .راستش  كودك درونم از اين ترمز كلي ذوق كرد  ،

 

نميدونم چرا اما يك ان از دلم گذشت كه بهش اجازه بدم بازي كنه . كاري كه قبلا

 

هرگز جز در خانه نكرده بودم ،  نگاهي به پسرك انداختم . لبخند زد  …. در رو باز كردم

 

و نشستم

 

 

از اسمان و زمين حرف زد البته اسمان و زميني كه قد يك بچه بيست و چند ساله

 

بود . من به تبع كودك درونم  فقط داشتم تفريح ميكردم كه فاحشه ي كوچولو عاشق

 

موهاي لختي شد كه روي صورت پسرك ريخته بود . دستي روي گونه اش كشيدم و

 

گفتم: نميخواد نخ بدي  بريم خونه من .  براي يك ثانيه يا كمتر پاش رو از روي پدال گاز

 

برداشت ، صورتش مثل لبو شروع كرد به سرخ شدن . معلوم بود هم ذوق كرده و هم

 

تعجب ،  خنديدم گفتم : چيه مي ترسي؟ نمي خورمت

 

فاحشه درونم داشت غوغا ميكرد

 

 

خالي كه شديم  بي حال گوشه تخت افتاد و رفت تو خودش . موهاش روي چشم ها

رو پوشونده بود و نميشد فهميد كه چه اش شده ؟  با دست موها رو پس زدم و گفتم

چيه ؟  من مني كرد و گفت …..

 

روش نميشد چيزي بگه و چطور بگه .فضا و انچه اطرافش مي ديد با انچه قبل ها ديده

يا شنيده بود نمي خواند و همين گيجش كرده بود .  منم داشتم  از اين گيج بودنش

 

لذت مي بردم . يك مشت پول از كيفش دراورد ، يكي ازاسکناس ها رو برداشتم  و

 

مثل سيگار پيچيدم و فندك زدم . پسرك داشت خل ميشد

 

فردايش زديم به جاده . قصد داشتيم چند روزي به كودك و فاحشه اجازه جولان دهيم .

 

چند روزي كه بجاي ساحل و دريا و جنگل فقط در يك ويلا و اتاق خوابش گذشت و بد

 

هم نگذشت .چالوس را كه بر مي گشتيم ابر و جنگل و اهنگي كه ميخواند دست به

دست هم داد و شد يك قطره اشك كه از گونه پسرك چكيد . او مي دانست انتهاي

اين جاده فقط جدايي است

 

از كودك و فاحشه من هم خبري نبود . نقاب به صورتم باز گشته بود .ديشب كه روي

تخت دراز كشيده بوديم و يكدفعه پسر در جايش نشسته بود و گفته بود :بيا ازدواج

كنيم ، نقاب باز گشته بود . اما اين ديگر بازي نبود هرچند نتيجه  فاحشگي و كودكي و

سن كم او جز اين نمي توانست نتيجه اي داشته باشد . اصلا دلم نميخواست وقتي

چشم هاش خيسه بهش نگاه كنم . ميدونستم عاقبت خوبي نداره . اما يك فرشته …

يك فرشته كوچولو…از پشت پرده اومد و نقابم رو پس زد و پسرك رو بغل كرد. فرشته

اي كه من تا اون لحظه ازبودنش در درونم اصلا خبر نداشتم و هيچ وقت هم فكر نكرده

بودم كه اگر فاحشه اي هست نميشه كه فرشته اي نباشه .

 

كنار جاده اي كه بوي رطوبت و جنگل ميداد بغلش كردم كه بغضش تركيد . با دست

هام صورتش رو گرفتم و بالا اوردم. حالا از هميشه بچه تر بنظر مي رسيد . چرا هيچ

وقت سن كمش را نديده بودم ؟  توي چشم هاش زل زدم و گفتم : نترس، من كنارتم 

ما هميشه دوست مي مونيم

 

مي دونستم دروغ ميگم اما دلم ميخواست او رو اروم  كنم . چاره اي نبود بايد بازي را

تمام ميكردم . او معصوم تر از اوني بود كه بخوام بخاطر ديگري، ازش انتقام بگيرم و

اون رو الوده خودم كنم . دم خونه كوله ام رو برداشتم و توي چشماش زل زدم و

گفتم : ممنون ، اما ديگه نميخوام ببينمت ، هيچوقت ، هيچ جا

 

شب توي تخت، جاي خالي اش، باني  بغضي شد كه راه نفسم رو گرفته بود . پاهام

رو توي شكمم جمع كردم ،درست  مثل يك جنين، فرشته كه بغلم كرد بغضم تركيد


�э�ȝ��: فاحشه, فحشا, هرزه, هرزگی
����� شنبه بیست و نهم شهریور 1393����� 18:52 ������� كيان| |

جوایشو بعد میگم

����� دوشنبه دهم شهریور 1393����� 12:29 ������� كيان| |

ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ " ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ " ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﻣﯿﮑﻨﻦ !... ﺑﻘﻮﻝ ﺑﻬـــــــــــــــﺮﻭﺯ ﻭﺛﻮﻕ : . ﯾﻪ ﻣـــــــــــــــﺮﺩ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﻡ

ﺯﻧـــــــــــــــﺶ ﺑﺸﻢ ... ﻣﺎ ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ .. ﻣﺎ

ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ .. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﮯ ﻫﻤﻪ ﺑﮯ

ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺟﮯ !.. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !. ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ !. ﻫﻢ ﺍﺯ

ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !! ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﯾﮯ ﮐﮧ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ

ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ

 
����� سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393����� 12:56 ������� كيان| |

(نامه ای از یک پدر حتما بخونید قشنگه ..)

دخترکم
برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.......
کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن...

دخترکم
به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...
بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم
تو زیباترینی... .
همیشه با این باور زندگی کن...
خودت را فراموش نکن...
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....
اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من!
هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....
اشتباه که کردی برخیز....
اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....
خوب باش
ولی
سعی نکن این را به دیگران بفهمانی که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در مییابد....
زمستان است....
زیاد میشنوی هوا دو نفره است!
به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..
دخترکم
شاید شاهزاده را همه بشناسند اما
باور داشته باش که برای پدرت تو ملکه هستی.
گریه کرده ای؟
رنج کشیده ای؟
سرت کلاه رفت؟
اذیتت کرده اند؟
عیبی ندارد....
نگذار تکرار شود.تکرار دردناکتراست.

����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393����� 22:14 ������� كيان| |

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد
 
بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع
 
به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید
 
دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی
 
راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل
 
اعلام میکنه :
 
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد
 
از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین
 
شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در
 
تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به
 
سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین
 
خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و
 
آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک
 
دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز
 
زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر
 
کنم فوت شده
 
 
 
 

�э�ȝ��: داستان کوتاه, طنز نوشته
����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393����� 21:59 ������� كيان| |

بکارت مغزت را بردار! مغز که باکره نباشد٬ کلمات فاحشگی میکنند..

و طرفدارانش با خواندنشان ارضاء میشوند!

 
چون٬ در جامعه ای زندگی میکنیم که به زنان میاموزند٬
مراقب باشید کسی به شما تجاوز نکند.. اما
به هیچ مردی نمی آموزند که به کسی تجاوز نکنید..
...
 
داریم جایی زندگی میکنیم که٬
 
هرزگی.. مد٬ بی آبرویی.. کلاس٬ مستی و دود.. تفریح٬
 
و دزد بودن و لاشخوری و گرگ بودن.. رمز مــــوفقیـــته!!
وقتی به اینا فکر میکنم٬ میبینم جهنم همچین جای بدی هم نیست! خدایا..
دنیــایت شهوت سرایی شده برای خودش.. نمیخـــوای فیلتــــرش کنی ؟
 
 
����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393����� 21:11 ������� كيان| |

����� دوشنبه سیزدهم مرداد 1393����� 13:13 ������� كيان| |

ﻗﺪﺭﺕ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﻨﯿﺪ
( ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ IAS ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ )
ﺯﻧﯽ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺟﻨﺲ ﺑﻪ ﺍﺭﺯﺵ 200 $ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ
ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ( ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺟﻨﺲ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ...
ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ )
ﺯﻥ ﻣﺒﻠﻎ 1000 $ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﺪﻫﺪ ، ﻣﻐﺎﺯﻩ
ﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﯼ ﮐﻨﺎﺭﯼ 1000 $ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ 800 $
ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ 200 $ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﯼ
ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ 1000 $
ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺗﻘﻠﺒﯿﺴﺖ، ﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺿﺮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ؟

�э�ȝ��: قدرت ذهن, تست هوش
����� سه شنبه دهم تیر 1393����� 20:14 ������� كيان| |

چقدر توی مجازی همدیگرو دلداری دادیم
چقدر +18 سرکاری خوندیم, چقد تسبیح گم شد!
چقدر سلامتی همدیگه پیک زدیم
چقدر پسرا ساپورتو کیلیپس دخترارو مسخره کردن
چقدر دخترا ابرو ها و مارک شرت پسرارو مسخره کردن...
چقدر پست های همو بدون اجازه کپی کردیم
چقدر لینک گذاشتیمو کسی ادد نکرد
چقدر با هم خندیدیم , چقدر با هم گریه کردیم
چقدر بهمون گفتن عقده ای چقدر لای جمیعت تنها بودیم
چقدر جنتی رو مسخره کردیم بنده ی خدا رو
چقدر تو مهمونی پستای بچه هارو لایک کردیم
چقدر بهمون گفتن هویج فرند
و چقدر از این چقدر ها داشتیم!
راستی میدونید (چقدر) دوستون دارم خانواده ی مجازی!...
مخصوصا تویی که الان لبخند رو لبته
*;%;*
*;%;*;%;*
*;%;*;%;*;%;*
)|(
(__)
اين گل تقديم ب تو هرچندخودت گلي
( ' :') ('; ' )
,/) )\,,/) )\,
¿, ,¿, ,¿, ,¿
من و تو
دوستیم
تا همیشه...

����� دوشنبه نهم تیر 1393����� 20:58 ������� كيان| |

miss-A