خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا

دكتر مسعود غفاري عضو  


 

  هيئت علمي دانشگاه علامه
  

جملاتی از قبیل : "این روزا شوهر کجا پیدا میشه؟" ، "وای اگه این از دست  

بره می ترشم" و ... خيلى وجود داره
  

چرا اینقد...

 

ر اصراردارند القا کنند دخترها جز شوهرکردن آرزو و فکری ندارند؟ چرا یکی  

نیست اینو به تصویر بکشه که اگه دخترها تا اوان 40سالگی مجرد می مانند  

علتش نبود شوهر نیست بلکه کمبود "مرد زندگی" است؟!!!!
 

و این کمبود ، ضعفی برای پسرهای جامعه است نه دخترها!

����� پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳����� 20:59 ������� كيان| |

الان که فکرش رو می کنم، سخت ترین دوران مهاجرتم دورانی بود که با اون 

 دو تا لکاته همخونه شده بودم. خونه ی دو طبقه ی مدرنی که همه چیزش  

با سلیقه ی خاص و وسواس طراحی شده بود و شبیه خونه هایی بود که  

توی ژورنال ها دیده بودم. خونه مال سونیا بود؛ زن سی و چند ساله ی  

سکسی  اسپانیایی الاصلی که انگلیسی رو با لهجه ی شیرینی حرف می  

زد. خونه را با یک وام کمر شکن خریده بود و برای پس دادن قسط های بانک  

ناچارهمخونه گرفته بود. اولیش دختراسترالیایی جوان تری بود با پوست  

سفید، موههای  قشنگ طلایی و چشمهای ابی، شبیه  نیکول کیدمن.  

سومین نفر هم من بودم، یک زن گیج و افسرده ی جهان سومی بد لباس و  

بو گندو. بله. من توی اون دوران بوی گند می دادم. روزی چند بار دوش می  

گرفتم اما باز تمام منافذ تنم بو می داد، بوی عجیبی که بوی عرق نبود. یک  

جایی خونده بودم که  آدمها وقتی حالشون بده بو میدن، انگار تشویش و  

غم بو دارد. من غمگین، زشت و افسرده بودم و از همه بدتر زندگی با این دو  

تا زن خوشحال، سرحال و سکسی حالم رو بدتر می کرد. توی حموم به  

عطرهای گرون قیمت، به وسایل آرایش ست لانکوم پاریس وکلینیک، به  

لباس زیر های تور و حریر شیک که روی ماشین رختشویی افتاده بود با  

حسرت نگاه می کردم و حسی از تحقیر توی تمام وجودم پخش می شد.  

من متفاوت بودم. جنس موههام، نوع نگاهم، حتی فرم هیکلم  با اونها فرق  

داشت؛ من یک جهان سومی بودم و از همه بدتر بو می دادم، بویی که با  

هیچ عطری پوشونده نمی شد. ساعت ها توی اطاق در رو می بستم و  

بیرون نمی اومدم .یک شب نیکول کیدمن اومد نشست پهلوم و سر حرف رو  

باز کرد. یک کم مست بود و الکی می خندید؛  در مورد خودش  گفت و  

 

کارش که استخدام پرستارهای آمبولانس بود. من هم یک چیزی در مورد  

 

سیستم آمبولانس ها توی ایران گفتم، اصلا یادم  نیست که چی بود. روی  

مبل خم شد و با تعجب نگاهم کرد وپرسید: مگه شما توی کشورتون  

آمبولانس دارید؟ با رنجیدگی گفتم خوب پس با شتر بیمارانمون رو به  

بیمارستان می رسونیم؟ بعد چشمهاش گشاد تر شد و گفت: مگه شما  

توی مملکتون بیمارستان دارید؟  رفتم توی اطاق و در روپشت سرم بستم و  

تا صبح گریه  کردم. دیگه نمی تونستم تحمل کنم.  هفته ی بعدش برای  

همیشه از اون خونه ی شیک رفتم و با همون پول مجبور شدم دو سال توی  

یک دخمه زندگی کنم، فقط برای این که با آدمهایی زندگی نکنم که به  

خودم، به کشورم، به همه چیزم توهین می کنند.

***

اما قضیه ی توهین هیچ وقت تموم نشد، آدمها سوال می پرسیدند؛ من از  

 

کجا بودم؟  توی مملکت ما آیا زنها حق داشتند رانندگی کنند؟  ما فروشگاه  

 

داشتیم؟ سینما رفته بودیم؟ ما با دست غذا می خوردیم یا قاشق چنگال  

 

داشتیم؟ و من مدام حس می کردم که بهم توهین شده. کار به جایی  

 

رسیده بود که وقتی می پرسیدند از کجایی  مثل یک جونور زخمی به مردم  

 

چنگالهام رو نشون می دادم. شاید  لئون بود که این زنجیر رو برید. وقتی  

 

پرسید از کجام انقدر زخمی بودم که بهش گفتم «از ایرانم، ایران؛  من  

 

تروریستم! راهت رو بکش برو.» اما اون خندید و دست داد و گفت: منم یکی  

 

از محکومینی هستم که از اسکاتلند با قل و زنجیر با کشتی اوردن اینجا؛ و  

 

از خدامه که تو من رو منفجر کنی!  بعد تر که نزدیک تر شدیم، با هم در  

 

مورد نژاد پرستی استرالیایی ها؛ در مورد حماقت آدمها، در مورد مرزهایی  

 

که می کشند تا توش احساس امنیت کنند، خیلی حرف زدیم. لئون برای  

 

من  حلقه ی وصل شدن به خاکی بود که تا اون لحظه هیچی جز حس  

 

تحقیر به من نداده بود و حالا لذت می داد؛ نوازش می داد؛ و کف پام را می  

 

بوسید. لئون با عشق دستم رو گرفته بود و از اون مرز عبور داده بود. بعد تر  

 

ویلیام کمک کرد که این زنجیر محکم تر بشه. بهم یاد داد که منفعل نباشم و  

 

توهین رو نپذیرم و اگر کسی چرند گفت جوابش رو بدم. من رو با دوست  

 

های استرالیایی آشنا کرد که من رو بین خودشون پذیرفتن، و تفاوت های  

 

من ، لهجه ی من، سرگردونی ها و داستان های من رو دوست دارن.  

 

بعضی ها شون  نسل دوم مهاجر هستن و بعضی چند نسل اینجا بودن.  

 

بعضی از کشور من هیچی نمی دونن و بعضی هاشون بیشتر با دنیا آشنا  

 

هستن. البته هنوز هم گاهی وقت ها چیزهای عجیبی می پرسند اما من  

 

دیگه مثل قبل واکنش نشون نمیدم. می خندم و براشون توضیح میدم که در  

 

واقع تعداد شترها توی استرالیا خیلی بیشتر از ایرانه و اونها خیلی شتر  

 

سوار تر از من هستن! بعد هم می خندیم. چند هفته ی پیش توی جلسه  

 

ی هفتگی دانشگاه من یک کلمه ی اشتباه گفتم و همه ی انگلیسی زبان  

 

ها من جمله استادم  به من خندیدند. من هم خندیدم و گفتم خوشحالم که  

 

عدم تسلط من به زبان باعث شد برای یک بار هم که شده توی این جلسه  

 

های خشک و رسمی با هم بخندیم! بعد همه برگشتند و به استادم نگاه  

 

کردند  که ابروهاش رو بالا برد و برای اولین بار توی این سه سال یک شکلک  

 

انسانی از خودش در آورد. این بار همه قهقهه  زدیم.

 

  این روزها راحت تر میگم که از ایرانم. ایران هم مثل هرجای دیگه ای از دنیا  

 

یک کشوره، اگرچه خوب کمی داغون تر. من اما می تونم  سعی کنم داغون  

 

نباشم. من ایرانی هستم. و این فقط نسبت من است به یک مکان، همین.  

 

من  کشورم رو انتخاب نکردم؛ بهش افتخار نمی کنم، ولی انکارش هم نمی  

 

کنم. چند روز پیش، والری، همسایه ی فرانسوی الاصل و گند دماغم؛ توی  

 

اتوبوس با اصرار عجیبی می خواست به من ثابت کنه  که حتما اجدادم از  

 

روسیه مهاجرت کردن و من امکان نداره که یک ایرانی خالص باشم. من با  

 

لبخند نگاهش کردم و تاکید کردم که من ایرانی ام. من زیاد شبیه ایرانی ها  

 

نیستم؛ پیش آمده که توی یک جمع ایرانی وقتی اولش حرف زدم با دهان  

 

باز نگاهم کردن و ازم پرسیدن از کجا فارسی حرف زدن یاد گرفتم. پیش آمده  

 

که فکر کنند من عرب لبنانی ام، من اوکراینی ام؛ حتی چند نفر بهم گفتند  

 

که من یک رگه ی چینی دارم. دوستانی که با من صمیمی ترند می گویند  

 

که من اصلا شبیه انسان ها نیستم. من لبخند می زنم.  این روزها توهین  

 

کردن به من خیلی سخت تر از قبل شده. انگار اون گره توی من باز شده،  

 

اون حس تحقیر دایم رفته؛ و  از همه مهم تر اون بوی گند  را با خودش برده.


�э�ȝ��: مهاجر
����� چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳����� 17:59 ������� كيان| |

اگر بخوام ارتباط هام رو با مردها توی یک کلمه خلاصه کنم تنها کلمه ای که الان به

 

ذهنم می رسه» خصمانه» است.  از بچگی با پسرهای فامیل جنگ قدرت داشتیم.

 

من تقریبا با همه ی پسر دایی ها و پسر عمه ها سابقه ی زد و خورد های خونین

 

دارم و کار همیشه اخرش به کتک کاری می کشید. بعد تر که بزرگ تر شدیم دیگه با

 

مردها کتک کاری نکردم اما این خشونت توی رابطه  هیچ وقت از بین نرفت؛ حتی توی

 

روابط عاشقانه.  شازده من رو بشکه، خیکی و خنگول صدا می زد و این به نظر من

 

ادبیات خصمانه ای بود. خود شازده هم وقتی می دید زیاده روی کرده دستش رو

 

مینداخت دور گردنم و می گفت » الاغ، خوب معلومه که تو خوبی وگرنه که نمی

 

کردمت» و این مهربانانه ترین حرفی بود که می گفت به جز بعضی وقتها که توی

 

رختخواب بهم می گفت «پیشی خوشگل خودم» ولی آدم  توی رختخواب خیلی

 

چیزها میگه و اصولا حرفهای توی رختخواب رو نباید جدی گرفت. دوست پسر دومم از

 

شازده هم خصمانه تر گربه رو دم  حجله کشت. اولین باری که رفتم خونه ش نگاهی

 

به سر تا پام انداخت و گفت » خوب که چی؟ حالا فکر می کنی خیلی شاخی؟» 

 

خندیدم «نیستم؟» ابروهاش رو بالا انداخت و گفت «نچ». فکر می کنم که خیلی

 

خودش رو نگه داشت که نگه » نه؛ بابا، هیچ گهی نیستی». قسمت بد ماجرا این بود

 

که واسه دعوا که نرفته بودیم، قرار بود عشق بازی کنیم. به نظر من که اینکه به یکی

 

ثابت کنی که هیچ گهی نیست برای مغازله کردن روش جالبی نیست. نیم ساعت

 

بعدش  روی شمدها ولو شده بودیم و داشتیم رو به سقف نفس نفس می زدیم، بعد

 

که تو بازوش بودم پرسیدم چرا اونجوری باهام حرف زدی؟ گفت عزیزم، راستش

 

اونجوری که از در اومدی و سر و وضعت و ماشینت و همه چی؛ با خودم گفتم این لابد

 

باید خیلی به خودش مغرور باشه؛ خواستم پر رو نشی. بعدتر فهمیدم که پررو نشدن

 

من مهم ترین و لذت بخش ترین قسمت رابطه بود چون بعدها مردهای زیادی رو دیدم

 

که همه توی یک چیز مشترک بودن و اون این بود که به شدت مراقب بودن که من پر

 

رو نشم. مردی رو می شناختم که خودش دیپلم ردی بود و همه ی مدت سعی  می

 

کرد به من بقبولونه که مدرک دکترای من، کار و موفقیت های اجتماعی من کلا ازبیخ

 

بی  ارزشه و من هیچ گهی نیستم. مرد دیگه ای رو می شناختم که خیلی با

 

اطمینان می گفت که دست روی هر خانوم دکتر آس و خوشگل و ملوسی که بخواد

 

می تونه بزاره  که تازه حتی یه بی  ام دبلیو کروک هم زیر پاش بندازه.  باید تو پرانتز

 

بگم که  این ادم هیچ شباهتی به براد پیت نداشت و توی جیبش شپش سه قاب

 

مینداخت.  الان که فکرش رو می کنم به نظرم میاد همه ی این مردها همه یک

 

جورایی با هم همدست بودن و همشون یک چیزی رو خوب می دونستن و اون این

 

بود که یک زن نباید به هیچ وجه پر رو بشه . ظاهرا من خیلی  بچه پرو بودم و نیاز

 

داشتم که گوش مالی داده بشم و سرجام بشینم و این داستان  تا روزی که توی

 

ایران بودم ادامه داشت.

 

 

توی این سالهایی که اینجا هستم؛ هیچ وقت، هیچ مردی بهم نگفته که من هیچ

 

گهی نیستم. برعکس، همه سعی کردن به من بقبولونن که گهی هستم. جالبی

 

ش  اینه که من دیگه واقعا با هیچ معیاری گهی نیستم و از اون موقع شش کیلو چاق

تر و شش سال هم  پیرترم. اما این روزها مردها با من خیلی محترمانه؛ خیلی با

 

مراعات و خیلی حمایت گرانه برخورد می کنن. من حتی می تونم حس حمایت گری

 

مردهای غربی که بالذات اینجوری نیستن رو بیرون بیارم .اونها با حوصله به من راه و

 

چاه نشون میدن،  اجازه نمیدن که دست توی جیبم کنم و پول رستوران رو بدم؛

 

کارهای سخت و سنگینی که خودم از پسش بر نمیام  رو برام با کمال میل  انجام

 

میدن. من هیچ وقت نمی دونستم مردها انقدر موجودات نازنینی می تونن باشن. الان

 

خیلی وقته که واقعا هیچ  مردی هیچ حرف تلخ یا حقیقت سختی رو با شدت توی

 

صورتم نکوبیده. وقتی فکرش رو می کنم دلیل اصلی ش اینه که من الان دیگه واقعا

 

هیچ گهی نیستم. یعنی دیگه هیچ کس رو نمی ترسونم. چجوری بگم دیگه هیچ کس

 

نگران این نیست که من پر رو بشم. من یه زن تنهام توی یک کشور غریب که هر روز

 

سوار اتوبوس میشه و هر جور که حسابش رو بکنی برای هیچکس، هیچ تهدیدی

 

نیستم. حالا مردها با خیال راحت من رو زیر چتر حمایت خودشون می گیرن. وقتی

 

دارم حرف می زنم با مهربونی بهم نگاه می کنن و ته چشمهاشون یه جور محبت رو

 

میشه دید. بعد میان جلو و بهم میگن که » لهجه ت خیلی سکسیه».الان همه

 

چیزهای بد من هم خوبه؛ و هرچی  بدتر باشه حتی خوب تر هم هست . من نه تنها

 

اسم خیلی خیابونها رو نمی دونم که حتی بعضی وقتها کلمه های ساده رو هم بلد

 

نیستم و این موقعیت اسف انگیز خیلی هم جذاب؛ زنانه و معصومانه است. می تونم

 

بگم که من راز واقعی زنانگی رو همون جوری که فلمینگ پنیسیلین رو کشف کرد، به

 

طور اتفاقی کشف کردم؛ ضعیف بودن، بی پناه بودن و از همه مهم تر بی زبون بودن

 

ترکیبی است که کمتر مردی در برابرش می تونه مقاومت کنه. چند وقت پیش ویلی

 

در برابر من زانو زد و دستم رو بوسید و گفت که خوشبخت ترین مرد دنیاست، که

 

همیشه توی زندگیش دنبال زنی مثل من می گشته و یحتمل  اگر من رو ندیده بود تا

 

اخر عمر تنها می موند. گفت تو نمی دونی که زنهای غربی چه پتیاره های گرگی

 

هستن! آدم رو درسته قورت میدن! من خندیدم چون خودم هم یه روزی یکی از اون

 

پتیاره های گرگ بودم.


�э�ȝ��: پتیاره, گربه دم حجله, هرزگی, گرگ صفت
����� یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳����� 11:48 ������� كيان| |

 

فاحشه و فرشته

 

(م.ن )

ميگن هركسي در درونش يك فاحشه ي كوچولو داره ، منم دارم ،هرچند اين مجاورت

 

 

فاحشه درون و كودك درون خيلي بداموزي داره و اصلا خوب نيست اما خب چاره چيه

 

؟من كه درونم يك جمهوري اسلامي ندارم كه يك ديوار جنسيتي بين اين دو بكشه و

 

نذاره پايه هاي عرش بخاطر اختلاط زن و مرد به لرزه در نياد . اين دوتا معمولا با هم

 

كاري ندارند ،  منم چون توي جامعه اي زندگي مي كنم كه براي اين لوس بازي ها 

 

 تره هم خورد نمي كنه ، اينه كه  فقط شب ها كودك درونم رو در خونه ازاد مي كنم تا

 

حسابي اتيش بسوزونه  ، فاحشه درونم هم فقط سالي يكي دوبارپيداش ميشه و

 

من رو زحمت ميده و باني كارهايي ميشه كه جز دردسر چيزي بدنبال نداره .

 

 

 

 

راستش اوايل خودم دقيقا نفهميدم چي شد،  اما نمي دونم چرا وچطور اين دوتا مثل

 

فلسطين و اسراييل  با هم صلح كردند و خب نتيجه اش هم معلوم بود …كنار خيابان

 

ايستاده بودم كه جلوي پام ترمز زد .راستش  كودك درونم از اين ترمز كلي ذوق كرد  ،

 

نميدونم چرا اما يك ان از دلم گذشت كه بهش اجازه بدم بازي كنه . كاري كه قبلا

 

هرگز جز در خانه نكرده بودم ،  نگاهي به پسرك انداختم . لبخند زد  …. در رو باز كردم

 

و نشستم

 

 

از اسمان و زمين حرف زد البته اسمان و زميني كه قد يك بچه بيست و چند ساله

 

بود . من به تبع كودك درونم  فقط داشتم تفريح ميكردم كه فاحشه ي كوچولو عاشق

 

موهاي لختي شد كه روي صورت پسرك ريخته بود . دستي روي گونه اش كشيدم و

 

گفتم: نميخواد نخ بدي  بريم خونه من .  براي يك ثانيه يا كمتر پاش رو از روي پدال گاز

 

برداشت ، صورتش مثل لبو شروع كرد به سرخ شدن . معلوم بود هم ذوق كرده و هم

 

تعجب ،  خنديدم گفتم : چيه مي ترسي؟ نمي خورمت

 

فاحشه درونم داشت غوغا ميكرد

 

 

خالي كه شديم  بي حال گوشه تخت افتاد و رفت تو خودش . موهاش روي چشم ها

رو پوشونده بود و نميشد فهميد كه چه اش شده ؟  با دست موها رو پس زدم و گفتم

چيه ؟  من مني كرد و گفت …..

 

روش نميشد چيزي بگه و چطور بگه .فضا و انچه اطرافش مي ديد با انچه قبل ها ديده

يا شنيده بود نمي خواند و همين گيجش كرده بود .  منم داشتم  از اين گيج بودنش

 

لذت مي بردم . يك مشت پول از كيفش دراورد ، يكي ازاسکناس ها رو برداشتم  و

 

مثل سيگار پيچيدم و فندك زدم . پسرك داشت خل ميشد

 

فردايش زديم به جاده . قصد داشتيم چند روزي به كودك و فاحشه اجازه جولان دهيم .

 

چند روزي كه بجاي ساحل و دريا و جنگل فقط در يك ويلا و اتاق خوابش گذشت و بد

 

هم نگذشت .چالوس را كه بر مي گشتيم ابر و جنگل و اهنگي كه ميخواند دست به

دست هم داد و شد يك قطره اشك كه از گونه پسرك چكيد . او مي دانست انتهاي

اين جاده فقط جدايي است

 

از كودك و فاحشه من هم خبري نبود . نقاب به صورتم باز گشته بود .ديشب كه روي

تخت دراز كشيده بوديم و يكدفعه پسر در جايش نشسته بود و گفته بود :بيا ازدواج

كنيم ، نقاب باز گشته بود . اما اين ديگر بازي نبود هرچند نتيجه  فاحشگي و كودكي و

سن كم او جز اين نمي توانست نتيجه اي داشته باشد . اصلا دلم نميخواست وقتي

چشم هاش خيسه بهش نگاه كنم . ميدونستم عاقبت خوبي نداره . اما يك فرشته …

يك فرشته كوچولو…از پشت پرده اومد و نقابم رو پس زد و پسرك رو بغل كرد. فرشته

اي كه من تا اون لحظه ازبودنش در درونم اصلا خبر نداشتم و هيچ وقت هم فكر نكرده

بودم كه اگر فاحشه اي هست نميشه كه فرشته اي نباشه .

 

كنار جاده اي كه بوي رطوبت و جنگل ميداد بغلش كردم كه بغضش تركيد . با دست

هام صورتش رو گرفتم و بالا اوردم. حالا از هميشه بچه تر بنظر مي رسيد . چرا هيچ

وقت سن كمش را نديده بودم ؟  توي چشم هاش زل زدم و گفتم : نترس، من كنارتم 

ما هميشه دوست مي مونيم

 

مي دونستم دروغ ميگم اما دلم ميخواست او رو اروم  كنم . چاره اي نبود بايد بازي را

تمام ميكردم . او معصوم تر از اوني بود كه بخوام بخاطر ديگري، ازش انتقام بگيرم و

اون رو الوده خودم كنم . دم خونه كوله ام رو برداشتم و توي چشماش زل زدم و

گفتم : ممنون ، اما ديگه نميخوام ببينمت ، هيچوقت ، هيچ جا

 

شب توي تخت، جاي خالي اش، باني  بغضي شد كه راه نفسم رو گرفته بود . پاهام

رو توي شكمم جمع كردم ،درست  مثل يك جنين، فرشته كه بغلم كرد بغضم تركيد


�э�ȝ��: فاحشه, فحشا, هرزه, هرزگی
����� شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳����� 18:52 ������� كيان| |

جوایشو بعد میگم

����� دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۳����� 12:29 ������� كيان| |

ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ " ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ " ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ

ﻣﯿﮑﻨﻦ !... ﺑﻘﻮﻝ ﺑﻬـــــــــــــــﺮﻭﺯ ﻭﺛﻮﻕ : . ﯾﻪ ﻣـــــــــــــــﺮﺩ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﻡ

ﺯﻧـــــــــــــــﺶ ﺑﺸﻢ ... ﻣﺎ ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ .. ﻣﺎ

ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ .. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﮯ ﻫﻤﻪ ﺑﮯ

ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺟﮯ !.. ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !. ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ !. ﻫﻢ ﺍﺯ

ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !! ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﯾﮯ ﮐﮧ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ

ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ

 
����� سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳����� 12:56 ������� كيان| |

(نامه ای از یک پدر حتما بخونید قشنگه ..)

دخترکم
برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.......
کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن...

دخترکم
به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...
بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم
تو زیباترینی... .
همیشه با این باور زندگی کن...
خودت را فراموش نکن...
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....
اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من!
هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....
اشتباه که کردی برخیز....
اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....
خوب باش
ولی
سعی نکن این را به دیگران بفهمانی که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در مییابد....
زمستان است....
زیاد میشنوی هوا دو نفره است!
به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..
دخترکم
شاید شاهزاده را همه بشناسند اما
باور داشته باش که برای پدرت تو ملکه هستی.
گریه کرده ای؟
رنج کشیده ای؟
سرت کلاه رفت؟
اذیتت کرده اند؟
عیبی ندارد....
نگذار تکرار شود.تکرار دردناکتراست.

����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳����� 22:14 ������� كيان| |

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد
 
بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع
 
به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید
 
دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی
 
راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل
 
اعلام میکنه :
 
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد
 
از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین
 
شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در
 
تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به
 
سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین
 
خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و
 
آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک
 
دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز
 
زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر
 
کنم فوت شده
 
 
 
 

�э�ȝ��: داستان کوتاه, طنز نوشته
����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳����� 21:59 ������� كيان| |

بکارت مغزت را بردار! مغز که باکره نباشد٬ کلمات فاحشگی میکنند..

و طرفدارانش با خواندنشان ارضاء میشوند!

 
چون٬ در جامعه ای زندگی میکنیم که به زنان میاموزند٬
مراقب باشید کسی به شما تجاوز نکند.. اما
به هیچ مردی نمی آموزند که به کسی تجاوز نکنید..
...
 
داریم جایی زندگی میکنیم که٬
 
هرزگی.. مد٬ بی آبرویی.. کلاس٬ مستی و دود.. تفریح٬
 
و دزد بودن و لاشخوری و گرگ بودن.. رمز مــــوفقیـــته!!
وقتی به اینا فکر میکنم٬ میبینم جهنم همچین جای بدی هم نیست! خدایا..
دنیــایت شهوت سرایی شده برای خودش.. نمیخـــوای فیلتــــرش کنی ؟
 
 
����� دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳����� 21:11 ������� كيان| |

����� دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳����� 13:13 ������� كيان| |

miss-A