X
تبلیغات
خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا


خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا

می‌خواهم اعتماد کنم، اعتماد به هر قیمتی که باشد. یک‌بار هر چه داشتم را باختم. نشستم کنار. گفتم من نیستم. دیگر بازی نمی‌کنم. تعطیل. اما زندگی بی حادثه‌ی قمار، بی خطر کردن‌های خرکی، چیز لوس بی‌‌خودیست. می‌خواهم سر چیزهای بزرگ بازی کنم. سر زندگی‌ام، سر جانم، سر دل و دینم… با این‌همه احتیاط زندگی را نگه‌ش می‌دارم که چه؟

می‌خاهم، می‌خواهم را بدون «واو» بنویسم و تماشا کنم که دنیا هنوز سر جایش است و آب از آب تکان نخورده. بیا بازی کنیم بیا هنجارها را ناهنجار کنیم. بیا کلمات را بخوانیم اما نفهمیم… بیا الفبای بی‌معنی ببافیم و شعرهای عاشقی را در دلشان بریزیم. بیا بی‌مقصد برویم و نرسیم و برنگردیم. بیا قصه‌ها را نخوانیم، فیلم‌ها را نبینیم فقط آنها را زندگی کنیم. بیا حوصله‌مان که سر رفت، از حوصله خالی شویم و برای همیشه مفهوم حوصله را بیاندازیم دور. بیا… بگذار با هر‌آنچه مفهوم و چارچوب و محتوای زندگی‌ست بازی کنیم و آنقدر ببازیم تا دیگر هیچ برای باختن نداشته باشیم. بیا… بیا باز هم به شوق قله‌ی «هیچ»… برویم

����� شنبه دوازدهم بهمن 1392����� 12:18 ������� كيان| |

نویسنده :مژان از کانادا

کمتر پیش می آد که  کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ ؛  تا آخرش. آقای س. را از لحظه ی اول ولی اون جوری خواستم. همه چیزش ، همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی میلی اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانه ی کلماتش و حتی بی رحمی اش. از چند تا صحبت نیمه روشنفکرانه پای تلفن، با شنیدن صداش و یا حتی مکث طولانی بین کلماتش این رو فهمیدم. در واقع من آقای س. را خیلی بدجور می خواستم. در حدی که برای اولین بار، وقتی پیشنهاد داد بیرون یک قهوه بخوریم آدرسم را دادم و کشوندمش خونه و با پیراهن خواب در را باز کردم. آقای س.  کمی تا قسمتی تعجب کرد؛  بی تجربه که نبود. لابد آدمهای روانی زیادی دیده بود.نشست و چند تا شات ابسلوت با من زد و در کمال خونسردی مثل حشره شناسی که یک پشه را زیر میکروسکوپ سنجاق کرده  نگاهم کرد. من البته در اون مدت بی کار نبودم: لنگ هایم را باز کردم؛ بستم؛ خم شدم؛ بلند شدم؛ نشستم و مثل یک گربه ی ماده در فصل جفت گیری خودم را به دسته ی صندلی مالیدم. او هم در همه ی مدت در نهایت آرامش ،لبخندی بر لب  نم نم ابسلوتش را سر کشید. وقتی بطری خالی شد هر دو فکر کنم مست بودیم. آقای س. بلند شد و رفت کنار پنجره و سیگاری گیراند. سیگارش که تمام شد؛ سوییچ و بند و بساطش را برداشت و خیلی پدرانه روی شانه ی من زد و تشکر کرد و شب به خیر گفت و در را بست و رفت.

 پشت در مبهوت و شکست خورده  چند ثانیه ای طول کشید تا باورم شود که چه اتفاقی افتاده ؛ نه، امکان نداشت… دو تا نفس عمیق کشیدم و غرور خورد شده ی زنانه ام را جمع کردم و  به خودم نهیب زدم  و دوباره  در را باز کردم . هنوز توی راهرو منتظر آسانسور بود  و خیلی خونسرد داشت برای خودش دلی دلی می کرد. صداش زدم ؛ گفت جانم؟  گفتم بیا. پرسید چرا؟  معلوم بود که اصلا نمی خواست برگردد.  تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود : فندکت رو جا گذاشتی! با تردید دستش را به جیبش کشید و برگشت. در را بستم و توی راهرو، انگشتام را دور بازوهاش حلقه کردم و راندمش  به سمت  دیوار و لبهایش را بوسیدم. مقاومتی نکرد؛  حتی لبهایمان که روی هم جفت شد، دستش را  زیر پیراهن خوابم سراند  و کپلم را  کف دستش فشار داد. گذاشت که بوسه تمام شود، لبخند زد و  دوباره گفت : شب به خیر، و در را بست و رفت.

اولین باری بود که مردی با من این بازی را می کرد. یعنی در واقع با من بازی نمی کرد. چند بار با گیجی دور خانه راه رفتم.  یک فندک زرد رنگ  کنار پنجره افتاده بود. عجیب بود، راست راستی فندکش را جا گذاشته بود. پنجره را بستم و پرده را کشیدم و روی تخت خواب افتادم ، نزدیک بود به گریه بیفتم  که  زنگ زد.لحنش  به نحو عجیبی مهربان بود؛ اما حرفهایش درست یادم نیست، فکر کنم  چیزهایی در مورد «معنویت» گفت که من نفهمیدم.در مورد زمان دادن؛ حوصله به خرج دادن. در مورد لمس کردن روح؛ پیش از لمس کردن تن، در مورد صبر کردن برای چیزهایی که دوستشان داریم.  در مورد پوچی رابطه ای که بخواهد با سکس شروع شود.هیچ وقت در مورد این جور چیزها چیزی نمی فهمم. آن قدر با صبر و حوصله نصیحتم کرد» قدر خودت را بدون ، بچه » که صدایش به گوشم لالایی شد و به خواب رفتم.

 گاهی آدمها برای کارهایی که با ما کردند جاودانه می شوند،  آقای س. ولی برای کاری که با من نکرد به جاودانگی پیوست . آدمها می آیند و می روند. اما آقای س. هیچ وقت نیامد و ماندگار شد. تا وقتی ایران بودم شبهای زیادی با هم ابسلوت خوردیم و حرف زدیم؛ آقای س. جزو معدود دوستانی است  که حتی این سر دنیا هم هیچ وقت تنهام نگذاشت. من هنوز البته آقای س. را بطور کامل نبخشیدم. چون معتقدم که یک مرد واقعی نباید فندکش را خانه ی یک زن تنها جا بگذارد. آقای س.  هم  من را نبخشیده چون معتقد است که من اون شب با نا- مردی خفتش کردم .  من زیر بار نمی روم » ولی تو فندکت را واقعا جا گذاشته بودی». او می گوید » آدم به خاطر یک فندک توی جهنم نمی پرد.» اقای س.  معتقد است که من وحشی ، دیوانه ،  درد سرساز  و در یک کلام ترسناکم . او همچنین معتقد است که من  یک  احمقم  و قدر خودم را نمی دانم ؛ که من شایسته ی یک مرد درست حسابی هستم. و هیچ وقت به مخیله اش خطور نمی کند که شاید آن مرد  عجیب که هیچ وقت سر و کله اش پیدا نشد خودش بوده باشد.

����� چهارشنبه نهم بهمن 1392����� 21:22 ������� كيان| |

 

رضا ته چايي اش رو هورت كشيد و پول چايي رو داد و از قهوه خونه زد بيرون ، ماشين رو روشن كرد و بسم الهي گفت و رفت پي روزي اش . دو سالي بود كه مسافركشي ميكرد، يعني درستش از دوسال و چهل روز قبل كه رفت خونه و ديد پسر همسايه داره روي تن لخت و خيس از عرق زنش نفس نفس ميزنه ، زنش همون شب قرص خورد و خودش رو خلاص كرد و پسرك هم فراري شد . رضا هم اشكاش كه خشكيد در خونه رو بست و براي هميشه شد ساكن ماشين اش

مسافر اول دربست كرد براي سرپل تجريش ، پيرزن  نذر داشت هرچهارشنبه بره امامزاده صالح تا شايد فرجي بشه و سرطان پسرش خوب بشه . پسري كه سه ماه بعد مرد و پيرزن به سال نكشيده دق كرد و رفت پيش پسر ….. دو ، سه نفري توراهي سوار كرد تا مردي هن هن كنان گفت دربست و نشست و سيگاري گيراند . داشت ميرفت خونه ليلي دخترك نوزده ساله اي كه سه ماه قبلش اومده بود از مهندس پول قرض كنه . منتها چون ضامني نداشت تنش رو وجه الضمان كرد و شد صيغه مهندس . ليلي از مهندس و اون شكم گنده اش و اون خس خس سينه اش نفرت داشت اما چاره نبود بايد شهريه مدرسه برادرش رو جور ميكرد ، برادرش هنوز بچه بود …  سال بعد ليلي كه از مهندس حامله شد مجبورش كرد عقدش كنه ، مهندسم از ترس زن و بچه و ابروش ،  يواشكي عقدش كرد و براش يه خونه گرفت و هفته اي يكي دوبار ميرفت خونه زن دومش

محسن و مرجان مسافراي بعدي بودند ، عقب نشستند و دم گوش هم پچ پچ ميكردند و ريز ميخنديدند. داشتن ميرفتن بازار واسه خريد عروسي ، فاميل بودند و از بچگي هم رو ميخواستند،  اوضاع مالي شون تعريفي نداشت . عقد كه كردند تصميم گرفتند با همون وام ازدواج اشيونه شون رو برپا كنند ، اون روز مي رفتند اجاق گاز بخرند ، توي يك مغازه مرجان يك گاز ساده سه شعله انتخاب كرد ….پول شون به گاز فردار نرسيد… حاجي كه فهميد نامزدند و دارند اسباب عروسي رو جور مي كنند به شاگردش گفت يه گاز پنج شعله فردار بار وانت كنه . مرجان و محسن هم ذوق كرده بودند و هم بغض . حاجي پنج سال بعد كه مرد لبخند به لب داشت .

نيلو كه نشست تو ماشين به رضا گفت: ماشينت ضبط نداره؟ رضا تو ايينه يه نگاهي به چاك سينه لخت و صورت پراز ارايش نيلو انداخت و گفت : نه …… نيلو عجله داشت بايد زودتر تا سام نرفته بود بهش ميرسيد ، قراربود برن شمال و اين يعني واسه چندروزي جاخوابش جور بود . سه سال قبل وقتي دايي نيلو شب اومد توي اتاقش و بكارتش رو زد  نيلو از خونه فرار كرد .ديگه نمي تونست بمونه ، شبا از ترس خودشو خيس ميكرد و با كوچكترين صدايي از خواب مي پريد و جيغ ميزد …..نيلو سالها بعد يه شب گير دوتا ادم رذل افتاد كه تيكه تيكه اش كردند و جسدش رو توي بيابان هاي اطراف كرج سوزوندند .

خدا دلش گرفت ، ابري هم كه همون حوالي بود از دلتنگي خدا غصه اش شد و باريد. رضا برف پاكن رو زد ، كه ديد كار نمي كنه . دم غروب بود و با اون بارون نمي شد كار كرد . ماشين رو كناري زد . نمي دونست چرا دلش اينقدر گرفته؟ دلش يه خونه خواست ، يه سقف كه سقف ماشينش نباشه  يه جاي گرم ، استخوون درد گرفته بود بس كه تو ماشين يا تخت فنري دفتر اژانس خوابيده بود ، اما ترس داشت …يعني وقتش بود كه برگرده ؟ خونه براش منطقه ي ممنوعه بود و از واكنش خودش و هجوم خاطرات تلخ مي ترسيد ….اما دلش بدجوري گرفته بود

كليد رو توي قفل چرخوند،  در جيرجيري كرد وباز شد پشت در پربود ازكاغذ و قبض هاي پرداخت نشده . كليد برق رو زد ، خوبه، برق هنوز وصل بود .همه جا رو خاك گرفته بود كليد رو روي طاقچجه پرت كرد و رفت زير دوش ، اب سرد با گرمي اشك هاش قاطي شد و لباس هاش رو خيس كرد ……

خدا اشكي كه دو دو ميكرد رو از گوشه چشمش پاك كرد و پرده رو كشيد ، از كشوي كنارتخت سيگاري برداشت و روشن كرد ، دكترا بهش گفته بودند نبايد بكشه اما او هم ميدونست دكترا مزخرف زياد ميگن . دراز كشيد و دستش رو گذاشت زير سرش….فكر كرد چرا اينجوري شد؟ كار درستي كرده بود؟…توي اين سالها زياد شك كرده بود اما اينروزها زود به زود شك ميكرد …. قرارنبود اينجوري بشه ؟ كجا اشتباه شده بود؟ چشمش به دكمه قرمز افتاد ، خيلي وقتا وسوسه ميشد فشارش بده و همه چيز رو تموم كنه و الان از اون وقتا بود . دلش نمي خواست دردكشيدن بچه هاشو ببينه اما زياد مي ديد چه بايد مي كرد؟

چراغ رو خاموش كرد و با خودش گفت فردا…فردا  يه فكري براش مي كنم ، فردا شايد اوضاع بهتر شد ….شايد

����� چهارشنبه نهم بهمن 1392����� 21:6 ������� كيان| |

ساناز خانوم اومدم وبت دبدم فیلتر شدی خیلی ناراحت شدم.اخه تو که چیزی نداشتی تو وبت
����� سه شنبه هشتم بهمن 1392����� 12:15 ������� كيان| |

 

فردا قرار است مردی را ملاقات کند ؛ يکبار ھمديگر را ديده اند وبرای فردا دعوتش کرده و اوھم پذيرفته . ھمراھيش ميکنم و نشان ميدم که درک ميکنم. حتی اگر برای من تماشای رفتنش سخت باشد. گفته بود تو بايد سر اين نخ را ول کنی چون يک سرش دست توست .حقيقت اين بود که در ھمان لحظه ای که گفت قرار است مرد دیگری را ملاقات کند، سر نخ شل شده بود.لپ تاپ را ميبندم ؛ ميروم توی پارکنيگ و سوار اتومبيل ميشوم .

پرده اول

از پارکينگ بيرون ميزنم ؛ ماشين را به کنار خيابان ھدايت ميکنم ؛ موبايل را دست ميگيرم و يک اس ام اس ميزنم:

- » امشب ھستی ؛ بيام؟»

- «اره بيا ؛ ساعت 9 به بعد»

با ھمسرم تماس ميگيرم شب منزل نميروم ؛  ھمسرم درک ميکند که من يک مرد گرفتار ھستم ؛ در عوض پول خوبی ھم در مياورم  تا او بتواند  ساعت و جواهرات  چند میلیون تومانی بخرد ؛ طبيعيست که چنين مردی بسيار گرفتار است و بايد برای تامين ھزينه ھای زندگی مدام در سفر و جلسه و درگيری و منازعه باشد. شب پيتزا به دست وارد خانه خانم س ميشوم. مثل ھميشه ؛ دسته گلی روی ميز و لباسی بر تن دارد که اگر ھم نميداشت فرقی نميکرد ؛ شام  ميخوريم و به رختخواب ميرويم.وقتی چشمھايم را باز ميکنم ؛ س جلوی آينه ايستاده و گوشواره هایش را  گوشش می کند؛ ھمزمان از توی آیینه نگاھی ميکند و ميپرسد:

- » سه چھار ماه بود ، نبودی»

- » اره ؛ گرفتار بودم ؛ گرفتار که نه، واقعيتش ؛ ترمز داشتم»

- » اِاِاِه ؛ نکنه رابطه ات با زنت خوب شده «

- » اون که ھميشه خوبه ؛ گفتم که ترمز داشتم»

- » الان نداری؟»

- «نه ترمزه بريد»

 صورتم راا صلاح ميکنم ؛ صبحانه نخورده ؛ ميزنم بيرون.

پرده دوم

چند صد متری حرکت نکرده ام که خشايار تماس ميگيرد ؛ دوست خوبی است ؛ من اما زياد خلقياتش را دوست ندارم ؛ معمولا از ھر ده تماسش يکی را پاسخ ميدھم:

- » اقا خوب شد تو پزشک انکال نيستی ؛ جواب بده اين گه مصبو ؛ 10 باز زنگ زدم»

- «ببخشيد ؛ درگير بودم»

- «درگير چی اخه ؛ شايد دارم ميميرم ……آقا ميتونی قيمت ترانس برام بگيری؟»

- «اره ؛ برسم شرکت انجام ميدم برات «

- » ھنوز نرفتی؟ بيا بريم با ھم صبحانه بخوريم»

- » باشه ؛ برو منم ميام»

جلوی در رستوران چشم ميدوانم تا پيدايش کنم ؛ کسی از روبرو چراغ ميدھد ؛ ميروم سراغش ؛  ماشين جديدش  يک  پورشه کاين است و به قول خودش فقط 5 تا در ايران از اين مدل وجود دارد. تبريک ميگويم و ميرويم برای صبحانه، می پرسد:

- «  دختر مختر دم دستت ھست يا نه ؟»

- » اونطوری که دم دست تو ھست نه ؛ الان دارم از خونه س ميام»

- » ای بابا چند سالشه اين س؟»

«29″ -

، – » برو بابا ؛ پيره که ؛ زن وقتی رسيد به 24 ديگه پيره ؛ من تو کار زير 22 ھستم  ؛ يه دختره ھست 18 سالشه ؛ پيش دانشگاھييه ؛ ھفته ای يکبار از مدرسه مياد پيشم ؛ دقيقا 20 سال ازم کوچيکتره ؛ جوون شدم باھاش ؛ ببين ميگه اگر يکی رو جور کنی با اين دختر ھمسايمون بيام ؛ ميتونم راحت بيام ؛ مامانم با اون ميذاره ؛بيا امروز زنگ بزنم بيان بفھمی فرق پير و جوون چيه «

- «کار دارم ؛ بعدشم…. روم نميشه دختر 18 ساله بکنم ؛ انگار ادم بچه اش رو ميکنه»

- «ای الاغ ؛ ای الاغ ؛ کار رو بيخيال شو ؛ بريم سر ساختمون ؛ يه مشتری دارم دو واحد ميخواد ؛ اون رو راه بندازم بعد بريم خونه «

ساعت 2 پيتزا به دست به خانه مياييم ؛ 5 دقيقه بعد  دو دختر جوان ؛ زيبا ؛ خندان و با جسارت داخل خانه ميشوند ؛ ناھار ميخوريم ؛ خشايار و آن یکی به اتاقشان ميروند؛ من مانده ام و يک دختر بسيار جوان که کنارم مينشيند ؛ با اينکه کوچک است اما خجالتی  نيست ؛ به نظرم خانم س بيشتر خجالت ميکشيد. ميگويد:

- «چه خوب که تو مثل خشايار موھات نريخته «

- «چه فرقی ميکنه ؛ اونم قشنگه ؛ مال منم ميريزه»

- » تو چقدر ارومی؟ من خوشم اومده از رفتارت ؛ معلومه ادم بدی نيستی»

آدم بد و خوب را چه کسی معنا ميکند ؛ برای که خوبم و برای که بد؛ می پرسم:

- «خونتون کجاست»

- «رسالت»

- «متولد چه سالی ھستی؟»

«73″ -

- » کنکور داری امسال؟»

- » اره ؛ تو مھندسی؟»

- » اره ؛»

- «اگر برم دانشگاه منو ميبری سر کار؟»

- «حالا برو ؛ تا ببينم ؛ دختر خوبی باشی ؛ اره»

- «تو تاحالا دوست دختر ھمسن من داشتی؟»

- «نه؛ تو ھم دوست دخترم نيستی ؛ سن من از دوست دختر داشتن گذشته»

- » چرا نداشتی؟»

- «چون تا حالا ترمز داشتم ؛ الان ديگه ندارم»

ميکشانمش به طرف خودم ،با آغوش باز به سمتم ميايد ؛ در ھم مياميزيم ؛ در ميانه راه در ميبايم که خشايار درست ميگفت ؛ اما از اين بابت که تسلط خاصی بر اين دختر دارم ؛ تجربه سالھا زندگی وسکس ؛ ھمه جوره اش را ديده ام و خيلی زود بدنش را کشف ميکنم ؛ دخترک دارد از لذت ويران ميشودو من نيز ؛ ھمينطور ادامه ميدھيم.ساعتی گذشته ؛ باران ميبارد؛ دخترک سردش شده ؛ ميگويد شومينه را روشن کنيم ، ميگويم:

- «کبريت نداره اين پسره تو خونه ؛ من تو ماشين دارم ؛ ولی حال ندارم لباس بپوشم برم بيارم ؛ اگر حال داری تو برو»

- » باشه ؛ من ميرم ؛ شومينه خوبه ؛ اونم ھيزمی ؛ سوييچ کجاست؟»

- «روی جاکفشی گذاشتم»

در حاليکه به جا کفشی رسيده است ؛ صدايش بالا ميرود:

- «وااااايييی ؛ بی ام و داری؟»

- «اره»

- » اخ جون ؛ قول ميدی بعدش بريم تو بارون دور بزنيم»

- «اره»

ساعت حدود 6 است ، موبايلم زنگ ميزند ؛ دخترک را که حالا خوابش برده از بغلم  کنار ميزنم ؛منشی شرکت ياد آوری ميکند که ساعت 6 جلسه ھيات مديره داريم . به سرعت لباس ميپوشم ،دخترک ميگويد :

- «ميری؟»

- «کار دارم»

- «نميریم بيرون با ھم؟»

- «نه ؛ يه روز ديگه»

با حالتی خاص که انگار گولش زده ام نگاھم ميکند ؛ دست در جيب کتم ميکنم ؛ کيفم را در مياورم ؛چند تراول ميشمارم و ميگذارم روی ميز ؛ و ميگويم:

- » اينھا مال توست»

- » من که پول نميخوام»

- » ميدونم  تو دختر خوبی ھستی ؛ برو ھرچی خواستی بخر»

- » من دوست دخترت ھستم الان يا نيستم؟»

- » چه فرقی داره؟»

- «اگر ھستم بر ميدارم ؛ اگر نه بر نميدارم»

- «خب ھستی»

چشمانش برقی ميزند ؛ بلند ميشود ؛ با ديدن تراولھای 50 تومانی برق چشمھايش بيشتر ميشود؛ بوسم ميکند. بيرون ميزنم.

پرده سوم:

جلسه تمام شده ؛ سراغ يکی از شرکا ميروم ؛ ميگويم :

- «اون دختره که جمعه  خونت بود ؛ ھنوز ھست؟»

- «اره ؛ ولی تو که نخواستيش»

- «حالا ميخوام ؛ اسمش زھره بود»

- «اره ميدونم ؛ بيا بريم تو اتاقت زنگ بزنم اگر ھستن بيان»

ساعت 10.5 شب ؛ من و زھره توی اتاقی ھستيم ؛ دارد لباسھايش را در مياورد:

- » راستی زھره چند سالته؟»

» 24 » -

خيالم راحت ميشود که استاندارد خشايار را ناپلئونی پاس کرده ام ؛ زھره ميگويد:

- «اون روز جمعه چرا رفتی؟ من دوست داشتم اون روز باھات باشم ؛ خيلی مست بودم ؛ مستيم پريد تو رفتی»

- «  اون روز ترمز داشتم»

اين يکی اينقدر شوت است ؛ که اصلا نميفھمد چه گفته ام ؛ ميخوابد ؛  نيم ساعت ميگذرد و اتفاقی نمی افتد ؛ دلم ناگھان ميخواھد انجا را ترک کنم و به خانه بروم ؛ بلند ميشوم ؛تعجب کرده ؛ لباسش را ميدھم و خودم ھم شروع به پوشيدن ميکنم ؛ ميزند زير گريه ؛ آرام ارام ؛ اشک ميريزد می گويد:

- «دوستم نداشتی؟ جمعه ھم برای ھمين رفتی ؛ از من خوشت نيومد؟»

- «نه ؛ اين حرفھا چيه ؛ حسش نيست ؛ استرس دارم ؛ باشه دفعه بعد»

- » من ديگه نميام»

- » ميای»

يک تراول 50 تومانی می اندازم روی تخت:

- » اينم کرايه آژانست «

- «من ديگه نميام»

- «ميای»

- «تو مشکل جنسی داری ؛ روت نميشه بگی»

- «دفعه بعد ميفھمی کی مشکل داره ؛ زيادی ھم حرف مفت نزن «

حتی تحمل شنيدن صدايش را ندارم ؛ سوار ماشين ميشوم و بيرون ميزنم.

 

پرده آخر

ساعت تقريبا 12   رسيده ام خانه ؛ ھمسرم منتظر است ؛ پسرم  خوابيده؛ صورتش را ميبوسم و لباس عوض ميکنم ؛ھمسرم شام را مياورد ؛ همانجا روی کاناپه شام ميخورم و تلويزيون را روشن ميکنم. مجری صدای آمريکا از ميھمان سوالی پرسيده است ؛ ميھمان پاسخ  می دهد:

» ببينيد ؛ اينھا مشتی ترمز بريده ھستند ؛ کسی که ترمز بريده ھمه کاری ميکند ؛ ترمز بريده يعنی کسی که اخلاق ندارد ؛ کسی که جامعه را له ميکند ؛ کسی که فقط دنبال مطامع حيوانی است ؛ ما از ھمون اول انقلاب گفتيم اقا اينھا ترمز بريده اند ؛ کسی صدای ما رو نشنيد متاسفانه…»

برای من اما اينھا ھيچکدام اھميت نداشت ؛ تنھا يک نفر اھميت داشت ؛ که ديگر نيست ؛ اگر ھم باشدھمان فرد قبلی نيست ؛ يعنی برای من نيست ؛ من ھم يک ترمز بريده ھستم.

����� دوشنبه هفتم بهمن 1392����� 21:15 ������� كيان| |

آقایان عزیز دیگر جای هیچ بهانه نیست! باید بتوانید خیلی زود تشخیص دهید که احساس خانمی درموردتان چگونه است و باید بتوانید همه علائم و نشانه‌های اینکه از شما خوشش می‌آید یا خوشش نمی‌آید را شناسایی کنید. در زیر به 10 نشانه‌ای که مشخص می‌کند خانمی از شما خوشش نمی‌آید اشاره می‌کنیم.


1.قطع مکالمه از طریق دوستان

اگر هر زمان که سعی می‌کنید با او حرف بزنید دوستانش دور و اطرافتان پیدا می‌شوند و او را به سمت دیگری می‌کشانند به این واقعیتی اشاره دارد که شاید نخواهد بپذیرید. واقعیتی که همه این کارها نشانه این است که از شما خوشش نمی‌آید و دوستانش به این کار گمارده شده‌اند که او را از دست شما نجات دهند. او از شما خوشش نمی‌آید، بگذارید به راه خودش برود و دست از سرش بردارید!


2.بازجویی دوستان


�������� ����
����� شنبه پنجم بهمن 1392����� 19:4 ������� كيان| |

فقط ۱۹ سال داشتم!!!!

ترم ۳، خوابگاه دانشگاه

تصمیمم جدی بود. اگر پرده ای بود که اضافی بود، این من بودم که باید آن را برمیداشتم نه ک.. دیگری!

و اگر لذتی بود، نمیخواستم آن را با دیگری تقسیم کنم. با هیچکس! من خودکامه بودم و جسور…

تنها چیزی که آزارم میداد مرور جمله ی » آش نخورده و دهن سوخته بود» ولی مگر مهم بود؟ من که همه چیز را به جان خریده بودم. من که انزجار داشتم از “هنوز باکره هائی” که با همه کس خوابیده بودند! کسانی که لذت میدادند بدون اینکه لذت ببرند. که بازیچه بودند فقط.

من میخواستم لذت ببرم و لذت ببخشم, ولی « لذت اول » تقسیم نشدنی بود, فقط به من تعلق داشت ! ارزشمندو مقدس بود، ومعتقد بودم که هیچ مردی لیاقت چشیدن اش را ندارد!

تنم میلرزید، اتفاق ساده ای نبود برای ۱۹ سالگی ام. شنیده بودم که اگر مرد خوب کارش را بلد باشد و زن آرامش داشته باشد هیچ دردی نخواهد داشت.

حال من دخترکی بودم که «مرد»(!) خود هم بود.

 دلهره را نمیشد انکار کرد. ولی تصمیم جدی بود.

با دستان کوچک لرزان شروع کردم. چشمم به قفل کهنه ی اتاق بود که هیچ اعتمادی به باز نشدنش نبود، قفل نه چندان کهنه ی من نیز باز شدنی مینمود… و کلید چیزی نبود جز انگشتان خیس و باریک ام.

آرام آرام…

روی شکم غلتیدم. انگشتانم ترس داشتند از لمس زنانگی ام. ..

آرام آرام…

صدای اه و ناله ام از هوس نبود، از انتقام بود. انتقام از سنت، مذهب، طبیعت …نمیدانم !

آرام آرام…

گاه لذت بردن از آنچه که نا عادلانه از آن محروم شده ایم بهترین اعتراض است.

آرام آرام….

و نفس زدن هایم نشانه ی خوبی بود.

یک انگشت, دووومین…

تمام .

نه خون، نه درد!!!

عرق بود و شهوت و غرور

«مرد» ماهری بودم، درست مثل آنهائی که مغرورند به تعداد پرده هایئ که زدند

و «زن» خسته ای که اشک می ریخت، اشک شوق ,ترس ونفرت!

تلفن را برداشتم…

«سلام , خوبم, قرارما فردا شب, این بار خواهم آمد, قول زنانه! …»

۱۳ سال گذشت و من ۱۳ ساعت از ایران دورام.

در به در، آشفته، خسته و تنها!

ولی امشب برای اولین بار خود را در آغوش کشیدم و بوسیدم، به خودم گفتم «دوستت دارم». جمله ای که هیچوقت به هیچکس نگفتم.

و لبخند زدم به افکار دخترک کله شقی که میخواست دنیا را عوض کند و نشد !

����� چهارشنبه دوم بهمن 1392����� 20:41 ������� كيان| |

images

یعضی مردها شبیه آبجو هستن. مستی شون معقول و متوسطه. بدیش اینه که  باید حداقل نیم لیتر بری بالا تا اثر کنن. اینجور مردها قابل اعتماد، کم خطر، کم خاصیت هستن، فقط در دراز مدت باعث چاقی موضعی در نواحی باسن و شکم میشن. بیشتر زنهای چاقال و خونه دار از این نوع مردها دارن.

images (1)

بعضی مردها شبیه شرابن. مستی شون عمیق و طولانی و سنگین و غمگینه.  رومانسشون از نوع شمع و خیره شدن طولانی در چشم و خوندن عزلهای عاشقانه س. عاشق هجران و بدحالی و اشک هستن. اینجورمردها فقط به درد رمان های عشقی میخورن اما اگه گذرتون به یکی شون افتاد شکلات یادتون نره وگرنه بدجوری سردی تون می کنه.

images (2)

بعضی مردها شبیه تکیلا هستن. یه شات می زنی کله پا میشی. باید با نمک و لیمو بزنی تا مزه شون ادم رو نگزه. خاصیت خوبشون اینه که دو تا شات بری بالا دیگه یادت نمیاد باهاشون چی کار کردی، چی کار نکردی. خماری هم ندارن. فردا صبحش که مستی ت پرید حتی اسمشون رو هم یادت نمیاد اونها هم همینطور. اینها بهترین نوع مرد برای سکس هستن فقط باید یادت بمونه که هر شب نمی تونی تکیلا بخوری. one-night-stand only.

whiskey-and-cigar

بعضی مردها شبیه ویسکی هستن. یه مزه ی گندی دارن که روی یخ و با کلی ترفند هم نمیشه قورتش داد.  اینها از اون جور مردها هستن که بعضی زنها براشون می میرن، بعضی از زنها ازشون متنفرن، حد وسط ندارن. این جور مردها با کلاس و خاص هستن. قلق دارن، رمز و راز خاص خودشون رو دارن، اصالت دارن و اگه جنسشون اصل باشه و به دهن بزی شیرین بیان هرچی بیشتر نگهشون داری بهترخواهند شد

420038884_ba9fb84995

بعضی مردها شبیه ودکا هستن. با یخ، بدون یخ؛ با نوشابه، با اب پرتقال، با سودا، خلاصه همه جوره جواب میدن. همه چیزشون میزونه، مستی شون میزونه؛ بعد از مستی شون میزونه؛  بدیشون اینه که  تقاضا براشون زیاده، اینه که چشمت رو که برگردونی می بینی بطری ت تو دست یکی دیگه س. با اینجور مردها  باید یاد بگیری که اجازه بدی بقیه هم گاهی یه لبی تر کنن.

champaign_open-1024x768

بعضی مردها شبیه شامپاین هستن، جون میدن برای جشن های بزرگ. جون میدن برای پز دادن و کلاس گذاشتن. اما سر و صدای ترکوندن در چوب پنبه شون از الکلشون بیشتره. این جور مردها کلا مثل گاز توی شراب  فقط حباب تولید می کنن. اما وقتی جو گیر بشی به نظرت خیلی توپ میان چون به نظر همه خوب میان. بعد از تموم شدن  مراسم رونمایی بقیه ش رو باید خالی کنی تو سینک.

Absinthe_0

بعضی مردها شبیه ابسینت می مونن، گیرا و تلخن، مرموز و ناشناخته .مثل یه کشف می مونن. باید قند رو بزاری رو قاشق و آتش بزنی و قطره قطره مزه مزه شون کنی . آدم رو مالیخولیایی و مجنون می کنن.  سکس شون خوبه، حسشون خوبه، همه چیزشون خوبه. اینجور مردها یه بار تو زندگی ادم اتقاق می  افتن، برای خیلی ها هم هیچ وقت اتفاق نمی افتن.

bayleys-curve-studio-feel-desain

بعضی مردها شبیه بیلیز هستن. مزه ی خامه و شکلات میدن. لطیفن، شیرینن ولی به درد مست کردن نمی خورن. گاهی می چسبه یک ذره مزه مزه شون کنی و یادت بیفته که همچین واریاسیونی از مشروب هم موجوده. این مردها با اشک هاشون راحتن، ترس هاشون رو انکار  نمی کنن. قلدر نیستن . تنها بدی این مردها اینه که با دیدن سوسک توی اطاق از شما زودتر جیغ می کشن.

115

بعضی مردها شبیه عرق سگی هستن. بی کلاسن. توی جمع مایه ابروریزی ن. فقط تو خلوت  با پیژامه راهراه و ویولون بیژن مرتضوی و چیپس و ماست حال میدن. غیرتی ان؛ زمختن؛ با مرامن.  وقتی باهاشون عشق بازی می کنی محکم فشارت میدن و وسطش بهت میگن » میخوامت، سگ مصب» و آدم رو یه جوری حالی به حالی می کنن. دوست داشتن این مردها توی ذخیره ژنتیکی زن کد شده. این مردها اصولا راننده کامیون هستن؛ حتی اگه فوق دکترا داشته باشن.

images (3)

بعضی مردها مثل ماء الشعیر هستن. نمی گیرن لامصب ها. عین عن دماغ  شل و وا رفته ن. به جای خون انگار اب توی رگشون جریان داره؛ ضعیف و  وسواسی و بی خاصیتن. بودن باهاشون هیچ فرقی با تنهایی نداره . اینجور مردها بیشتر تولیدات داخلی هستن و در شکل خواستگار، پسر خوب، مرد خانواده در شکل ها و طرح های متنوع در بازار موجود هستن. این مردها تنها در صورت مصرف همزمان با عرق سگی؛ ودکا و برخی مشروبات الکلی گیرایی دارن.

89719116_640

بعضی مردها شبیه مشروب تقلبی هستن. نا مردها همه چی شون مزخرفه. قوطی شون،  مزه شون، مستی شون. هم موقعی که داری میخوری حالت رو به هم می زنن هم بعدش مسمومت می کنن. خوبی این مردها اینه که به وفور و با قیمت بسیار ارزون در دسترس هستن. بدیشون اینه که بعد از مصرف  یا کور میشی یا ممکنه برای همیشه مشروب خوردن رو ترک کنی.

����� دوشنبه سی ام دی 1392����� 20:16 ������� كيان| |

هجده ساله بودم که مفهوم ناموس را بطور اتفاقی توی  میدان ونک  کشف کردم.مردم  جمع شده بودند و نگاه می کردند.مرد تنومندی فریاد می زد  و فحش می داد و زنی را که ناموسش بود  روی زمین می کشید. روسری زن پس رفته بود و مرد انبوه موههای سیاه بلند زن را همچون کمندی دور مچ دست خود پیچیده بود  تا فرار نکند و با نهایت قدرتش توی صورت زن می زد. زن زیبا بود ، خیلی زیاد زیبا بود ، با اینکه صورتش از ضرب کشیده های محکمی که مرد به آن می نواخت به رنگ خون در آمده بود م یک جور زیبایی وحشی و هوسناک  در چهره اش برق می زد . مرد  نعره می زد و رو به رهگذر ها فریاد می زد ناموسش را دیده که از ماشین غریبه ای پیاده شده است و مردم با همدردی سر تکان می دادند. زن گیج بود  و چشمهایش از ترس  و ناباوری به دور دست خیره مانده بود . من نایستادم. از آدمهایی که این جور موقع ها می ایستند تا شب برای  زن و بچه شان چیزی تعریف کنند عقم می گیرد. من رد شدم اما  پاههایم می لرزید وتا مدتها صدای سیلی هایی که    بر صورت آن زن نواخته شد  مثل کابوس مرا دنبال می کرد.

***

دومین باری که مفهوم ناموس را فهمیدم خودم آن زنی بودم که برای ناموس مردی به زمین  افتاد.  تازه جدا شده بودم و به خانه ی پدری ام پناه برده بودم . نه خیانتی در کار بود و نه هیچ. دختر خاله ام  در بیمارستان بستری شده بود  و کمی دیر تر از معمول به خانه بر می گشتم. دم در که ماشین را پارک کردم شوهر سابقم به سمت من آمد . انگار خیلی وقت بود که منتظر توی کوچه ایستاده بود  دستهایش از عصبانیت می لرزید پرسید کجا بودی؟ احساس کردم که با خودش فکر کرده که پای مرد دیگری ( ناموس) در میان است. می توانستم توضیح بدم اما لزومی نداشت. او حتی دیگر شوهر من نبود. سوییچ را توی کیفم گذاشتم و  تمام شهامتم را جمع کردم و برای اولین بار گفتم : راستش را بخوای دیگر به تو مربوط نیست!  همسایه ها مهمانی شان تمام شده بود و دم در پر از آدم بود و من درست دم در خانه ی پدری ام بودم ، دلیلی نداشت بترسم. جمله ام تمام نشده بود که مچ دستم را گرفت و پیچاند و من روی زمین افتادم، دستبندم از دستم کنده شد و روی خاک و خل افتاد. انگار دیوانه شده باشد ، مرا روی زمین می کشید و به سمت ساختمان نیمه سازی که  ته کوچه بود می برد.فریاد زدم و از مردم  و از همسایه ها کمک می خواستم اما هیچ کس به روی خودش نیاورد. مرد مسنی هم قدم با ما تو کوچه قدم می زد ،  التماس کنان  کمک خواستم  ولی مرد رویش را بر گرداند و به سرعت دور شد. آنها همسایه های ما بودند و آن منطقه یکی از بهترین منطقه های تهران بود. باورم نمی شد که هیچ کس به کمکم نخواهد آمد وتنها کسی که می تواند نجاتم دهد خودم هستم. نیرویم را جمع کردم و در یک فرصت مناسب با نهایت زورم توی بیضه هایش لگد زدم. از درد خم شد و دستم را رها کرد و من تا خانه دویدم.روپوشم پاره شده بود و پایم زخم شده بود همسایه ها  دم در  ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند هیچ کس هیچ چیز نگفت.بعد ها فهمیدم که مردم در امور ناموسی دخالت نمی کنند. بعد ها فهمیدم که چقدر از این مردم متنفرم. بعد ها فهمیدم که وقتی هجده سالم بود نباید از کنار آن زن با بی تفاوتی عبور می کردم و از خودم هم متنفر شدم.

***

آخرین باری که معنی ناموس را فهمیدم پنجشنبه  13 آبان سال 89 بود.باز هم پای ناموس در میان بود ولی  این بار زنی کتک نخورد، این بار جوانی بر روی آسفالت  در برابر چشم همان مردم جان داد. همان مردمی که در مسایل ناموسی دخالت نمی کنند و ته دلشان این را جزو فضایل خود می دانند. همان مردمی که معنی ناموس را خیلی بهتر از من می دانند و می پذیرند که بخاطرش جانی فدا شود. همان مردمی که  شب تخمه می شکنند و داستان را برای هم تعریف می کنند و می خندند. همان مردمی که من از آنها متنفرم.راستی من از کلمه ی ناموس هم متنفرم(

����� جمعه بیستم دی 1392����� 7:54 ������� كيان| |


وقتی منبع عظیمی مثل گوگل در اختیار آدمیزاد باشد، ترجیح می دهد حتی برای پیدا کردن «آدرس زیره فروشی در خیابان سهروردی» هم به آن مراجعه کند. اگر بلد باشید خوب و حرفه ای جستجو کنید، همه چیز بدون تلاش خاصی زیر یوغ شماست!



۱- از سرویس های سریع و ساده استفاده کنید
می توانید بدون باز کردن هیچ سایت جانبی، خیلی از اطلاعات آب و هوا، فرموال های ریاضی و … را از گوگل بپرسید. مثلا برای پیدا کردن ساعت در کابل بزنید: time Kabul، پیش بینی آب و هوای کابل: weather Kabul، طلوع آفتاب در کابل: sunrise Kabul؛ یا برای به دست آوردن نتیجه یک محاسبه ریاضی، کافی است رابطه اش را در گوگل بنویسید و Enter را بزنید.


۲- کلماتی را که نمی خواهید، از جستجو حذف کنید
اگر دنبال موضوعی درباره وب دیزاین هستید، ولی نتیجه هایی را که در مورد تبلیغات است نمی خواهید، کافی است از کاراکتر خط تیره «-» استفاده کنید: web design – advertising.


3- فقط محتویات یک سایت خاص را جستجو کنید
گاهی می خواهید در سایتی موضوعی را جستجو کنید تا سریع تر پیدایش کنید ولی آن سایت قابلیت جستجو ندارد یا طبق معمول اکثر سایت های ایرانی، قسمت جستجویش کار نمی کند. به راحتی می توانید تمام محتویات آن سایت را طبق این نمونه در گوگل جستجو کنید.
web design site yoursitedomain.com


4- از کلمات مشابه و هم خانواده استفاده کنید
اگر از معنای دقیق کلمه ای خبر ندارید، می توانید از کلمات مشابه آن یا هم معنی هایش استفاده کنید تا جستجوی دقیق تری داشته باشید. برای این کار فقط در آخر سرچ، از علامت «~» بین کلمات مشابه یا هم معنی استفاده کنید:
web Design ~ web development


5- فرمت فایل خود را مشخص کنید
اگر دنبال نتایجی هستید که به صورت PDF یا Word یا فرمتی خاص باشد، می توانید کلمه کلیدی، “Filetype”، و بعد فرمت مورد نظر خود را جلوی موضوع بنویسید:
web design filetype.pdf


6- از Range استفاده کنید
فرضا می خواهید مطلبی را بین سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۰ جستجو کنید. کافی است به این صورت سرچ کنید:
president 1940-1950


7- واضح بنویسید
اگر می خواهید گوگل دقیقا عین عبارتی که در باکس جستجو نوشته اید را پیدا کند (برای مثال «طراحی وب سایت»)، آن را داخل علامت نقل قول قرار دهید: “web design”.


۸- معنای کلمات را بدانید
برای فهمیدم معنا، ریشه و حتی تلفظ واژه ها می توانید به گوگل پناه ببرید. کافی است به این صورت تایپ کنید:
define.apple


9- از ستاره استفاده کنید
فرض کنید ایده ای برای جستجو دارید اما دقیقا نمی دانید از چه کلیدواژه هایی باید استفاده کرد. برای این موارد می توانید از ستاره استفاده کنید. آن وقت جای ستاره، ترکیباتی از چند کلید واژه اولیه ای که دارید قرار می گیرد. برای مثال cartoon * tutorials در گوگل سرچ کنید. نتایجی که به دست می آید، چیزهایی مثل Cartoon Character IllustrationTutorials یا Cartoon Coloring Tutorial خواهد بود یعنی به جای ستاره، از ترکیبا مناسبی برای بهتر شدن نتیجه استفاده می کند.


۱۰- از صفحه Advanced Search استفاده کنید
اگر می خواهید مطلع شوید مردم ملبورن بعد از گل خداداد عزیزی به مارک بوسنیچ در آن بازی طلایی، چند بار اسم او را سرچ کرده اند، برای این کار می توانید به Advanced Search گوگل بروید و با انتخاب تنظیماتی، به راحتی این اطلاعات را به دست بیاورید، بدون اینکه نیازی به دانستن ترفندهای جستجو داشته باشید. غول گوگل، مرکب فرمانبر شماست!

����� شنبه سی ام آذر 1392����� 18:14 ������� كيان| |

miss-A