خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا

ﻗﺪﺭﺕ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﻨﯿﺪ
( ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ IAS ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ )
ﺯﻧﯽ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺟﻨﺲ ﺑﻪ ﺍﺭﺯﺵ 200 $ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ
ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ( ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺟﻨﺲ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ...
ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ )
ﺯﻥ ﻣﺒﻠﻎ 1000 $ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﻣﯿﺪﻫﺪ ، ﻣﻐﺎﺯﻩ
ﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﯼ ﮐﻨﺎﺭﯼ 1000 $ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺭﺩ
ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ 800 $
ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ 200 $ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﯼ
ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ 1000 $
ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺗﻘﻠﺒﯿﺴﺖ، ﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺿﺮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ؟

�э�ȝ��: قدرت ذهن, تست هوش
����� سه شنبه دهم تیر 1393����� 20:14 ������� كيان| |

چقدر توی مجازی همدیگرو دلداری دادیم
چقدر +18 سرکاری خوندیم, چقد تسبیح گم شد!
چقدر سلامتی همدیگه پیک زدیم
چقدر پسرا ساپورتو کیلیپس دخترارو مسخره کردن
چقدر دخترا ابرو ها و مارک شرت پسرارو مسخره کردن...
چقدر پست های همو بدون اجازه کپی کردیم
چقدر لینک گذاشتیمو کسی ادد نکرد
چقدر با هم خندیدیم , چقدر با هم گریه کردیم
چقدر بهمون گفتن عقده ای چقدر لای جمیعت تنها بودیم
چقدر جنتی رو مسخره کردیم بنده ی خدا رو
چقدر تو مهمونی پستای بچه هارو لایک کردیم
چقدر بهمون گفتن هویج فرند
و چقدر از این چقدر ها داشتیم!
راستی میدونید (چقدر) دوستون دارم خانواده ی مجازی!...
مخصوصا تویی که الان لبخند رو لبته
*;%;*
*;%;*;%;*
*;%;*;%;*;%;*
)|(
(__)
اين گل تقديم ب تو هرچندخودت گلي
( ' :') ('; ' )
,/) )\,,/) )\,
¿, ,¿, ,¿, ,¿
من و تو
دوستیم
تا همیشه...

����� دوشنبه نهم تیر 1393����� 20:58 ������� كيان| |

هميشه داستان همين است ... آنقدر غرق در زندگي مي شويم كه فراموش مي كنيم تداوم تنفس مان از لطف بي دريغ توست ... رمضان يادآور تهي دستي ما در مقابل بزرگي و عظمت توست ... رمضان فرصتي دوباره است تا اسب سركش نافرماني مان را رام كنيم ... رمضان هنگامه ي درك عشق حقيقي است ... شايد اين آخرين فرجه براي ما باشد شايد ...

فرا رسيدن ماه ميهماني خدا، رمضان الكريم بر همه دوستان عزيز تبريك و تهنيت باد ... بياييد يكديگر را از دعاي خير فراموش نكنيم ...

����� دوشنبه نهم تیر 1393����� 19:7 ������� كيان| |

به جان خودت بیفت!
خودت خودت را بساز!
وگرنه «دیگران» به تو «شکل» می‌دهند

 


کسی ک فحش میده قبلا یکی بهش فحش داده....
کسی ک میزنتت قبلا یکی زدتش....
کسی ک نمیگه دوستت دارم ، نمیگه کجابودی ، باکی بودی ،یجوری رفتارمیکنه انگارواسش مهم نیستی ،، این بهش "خیانت" شده..
دیگه دلش مرده ، دیگه هیچی واسش مهم نیست،طول میکشه تا بهت وابسته شه بگه دوستت دارم ، چون میترسه ،،،واقعا میترسه..اونی ک بهش میگی لاشی اونی ک میگی تک پر نیست ، یه زمانی بدجوری عاشق بوده ..
اره عزیزم...
لاشی ترین آدمای این شهر ی زمانی عاشق ترین آدمای این شهربودن

 

 

����� دوشنبه نهم تیر 1393����� 17:16 ������� كيان| |

مدتی بود میخواستم در مورد یکی از کارتون های مورد علاقه ام بنویسم و پیشنهاد کنم که حتما این اخرین محصول دیزنی رو ببینید. داستان اقتباسی است ازاد از قصه ی ملکه ی برفی اما چیزی که در روایتش به شدت با کارهای کلاسیک دیزنی متفاوت است نقش کاراکترهای مستقل و مصمم دو زن (خواهران) داستان است. بر خلاف تمام کلیشه های رایج داستان های پریان، در یخ زده هیچ معجزه ی بوسه ای در کار نیست و هیچ شاهزاده ی شجاعی سوار بر اسب سفید  گره نهایی را نمی گشاید و در نهایت چیزی که این دو خواهر را نجات می دهد تلاش و کوشش و قدرت فکر و عشق خواهرانه ی خود انهاست. وقتی فیلم یخ زده و چند نمونه ی دیگر مثل شجاع را با کارتون های نسل ما مقایسه می کنیم متوجه یک تغییر اساسی در نگرش جامعه نسبت به نقش زن می شویم. اگر نسل من با تصویر سیندرلا، سفید برفی و زیبای خفته بزرگ شد و نهایت ارزویش شبیه شدن به زنان زیبا و ارامی بود که  گوشه آشپزخونه اواز می خواندند و منتظر شاهزاده ی رویاهایشان بودند یا از ان بدتر کلا در خواب  فرو رفته بودند و باید با بوسه ی عشق بیدار می شدند، نسل جدید با تصویر متفاوتی بزرگ می شود؛ زنانی که مثل دو خواهر داستان یخ زده گیر مردان دغل بازو حیله گر و منفعت طلب یا خنگ تر از خودشان می افتند و در نهایت هم خودشان خودشان را نجات می دهند و یا حتی مثل قهرمان داستان شجاع اصلا به فکر ازدواج با شاهزاده نیست و از خانه فرار می کند چون اساسا دغدغه اش  چیز دیگری است. این تصویر جدید هرچند شاید کم تر عاشقانه و شاعرانه باشد اما تصویر با ارزشی است چون در آن زن از موجودی وابسته/ منفعل/ و خواب رفته به موجودی صاحب اراده و شعور تبدیل می شود. در واقع باید گفت که این تصویر انسانی تری است چون در آن زن  از یک موجود ( آبجکت) تبدیل به یک انسان می شود و یا به عبارت دیگر با مرد برابر می شود.

***


�э�ȝ��: اندر احوالات برابری زن و مرد, اندر حاشیه ی برابری زن و مرد
����� چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393����� 12:35 ������� كيان| |

می‌خواهم اعتماد کنم، اعتماد به هر قیمتی که باشد. یک‌بار هر چه داشتم را باختم. نشستم کنار. گفتم من نیستم. دیگر بازی نمی‌کنم. تعطیل. اما زندگی بی حادثه‌ی قمار، بی خطر کردن‌های خرکی، چیز لوس بی‌‌خودیست. می‌خواهم سر چیزهای بزرگ بازی کنم. سر زندگی‌ام، سر جانم، سر دل و دینم… با این‌همه احتیاط زندگی را نگه‌ش می‌دارم که چه؟

می‌خاهم، می‌خواهم را بدون «واو» بنویسم و تماشا کنم که دنیا هنوز سر جایش است و آب از آب تکان نخورده. بیا بازی کنیم بیا هنجارها را ناهنجار کنیم. بیا کلمات را بخوانیم اما نفهمیم… بیا الفبای بی‌معنی ببافیم و شعرهای عاشقی را در دلشان بریزیم. بیا بی‌مقصد برویم و نرسیم و برنگردیم. بیا قصه‌ها را نخوانیم، فیلم‌ها را نبینیم فقط آنها را زندگی کنیم. بیا حوصله‌مان که سر رفت، از حوصله خالی شویم و برای همیشه مفهوم حوصله را بیاندازیم دور. بیا… بگذار با هر‌آنچه مفهوم و چارچوب و محتوای زندگی‌ست بازی کنیم و آنقدر ببازیم تا دیگر هیچ برای باختن نداشته باشیم. بیا… بیا باز هم به شوق قله‌ی «هیچ»… برویم

����� شنبه دوازدهم بهمن 1392����� 12:18 ������� كيان| |

نویسنده :مژان از کانادا

کمتر پیش می آد که  کسی را بخواهم. منظورم هرجور خواستنی نیست، خواستن تا آخرین حد؛ تا مرگ ؛  تا آخرش. آقای س. را از لحظه ی اول ولی اون جوری خواستم. همه چیزش ، همان چیزی بود که من دوست داشتم: بی میلی اش به زندگی، حس طنزش، لحن کاهلانه ی کلماتش و حتی بی رحمی اش. از چند تا صحبت نیمه روشنفکرانه پای تلفن، با شنیدن صداش و یا حتی مکث طولانی بین کلماتش این رو فهمیدم. در واقع من آقای س. را خیلی بدجور می خواستم. در حدی که برای اولین بار، وقتی پیشنهاد داد بیرون یک قهوه بخوریم آدرسم را دادم و کشوندمش خونه و با پیراهن خواب در را باز کردم. آقای س.  کمی تا قسمتی تعجب کرد؛  بی تجربه که نبود. لابد آدمهای روانی زیادی دیده بود.نشست و چند تا شات ابسلوت با من زد و در کمال خونسردی مثل حشره شناسی که یک پشه را زیر میکروسکوپ سنجاق کرده  نگاهم کرد. من البته در اون مدت بی کار نبودم: لنگ هایم را باز کردم؛ بستم؛ خم شدم؛ بلند شدم؛ نشستم و مثل یک گربه ی ماده در فصل جفت گیری خودم را به دسته ی صندلی مالیدم. او هم در همه ی مدت در نهایت آرامش ،لبخندی بر لب  نم نم ابسلوتش را سر کشید. وقتی بطری خالی شد هر دو فکر کنم مست بودیم. آقای س. بلند شد و رفت کنار پنجره و سیگاری گیراند. سیگارش که تمام شد؛ سوییچ و بند و بساطش را برداشت و خیلی پدرانه روی شانه ی من زد و تشکر کرد و شب به خیر گفت و در را بست و رفت.

 پشت در مبهوت و شکست خورده  چند ثانیه ای طول کشید تا باورم شود که چه اتفاقی افتاده ؛ نه، امکان نداشت… دو تا نفس عمیق کشیدم و غرور خورد شده ی زنانه ام را جمع کردم و  به خودم نهیب زدم  و دوباره  در را باز کردم . هنوز توی راهرو منتظر آسانسور بود  و خیلی خونسرد داشت برای خودش دلی دلی می کرد. صداش زدم ؛ گفت جانم؟  گفتم بیا. پرسید چرا؟  معلوم بود که اصلا نمی خواست برگردد.  تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود : فندکت رو جا گذاشتی! با تردید دستش را به جیبش کشید و برگشت. در را بستم و توی راهرو، انگشتام را دور بازوهاش حلقه کردم و راندمش  به سمت  دیوار و لبهایش را بوسیدم. مقاومتی نکرد؛  حتی لبهایمان که روی هم جفت شد، دستش را  زیر پیراهن خوابم سراند  و کپلم را  کف دستش فشار داد. گذاشت که بوسه تمام شود، لبخند زد و  دوباره گفت : شب به خیر، و در را بست و رفت.

اولین باری بود که مردی با من این بازی را می کرد. یعنی در واقع با من بازی نمی کرد. چند بار با گیجی دور خانه راه رفتم.  یک فندک زرد رنگ  کنار پنجره افتاده بود. عجیب بود، راست راستی فندکش را جا گذاشته بود. پنجره را بستم و پرده را کشیدم و روی تخت خواب افتادم ، نزدیک بود به گریه بیفتم  که  زنگ زد.لحنش  به نحو عجیبی مهربان بود؛ اما حرفهایش درست یادم نیست، فکر کنم  چیزهایی در مورد «معنویت» گفت که من نفهمیدم.در مورد زمان دادن؛ حوصله به خرج دادن. در مورد لمس کردن روح؛ پیش از لمس کردن تن، در مورد صبر کردن برای چیزهایی که دوستشان داریم.  در مورد پوچی رابطه ای که بخواهد با سکس شروع شود.هیچ وقت در مورد این جور چیزها چیزی نمی فهمم. آن قدر با صبر و حوصله نصیحتم کرد» قدر خودت را بدون ، بچه » که صدایش به گوشم لالایی شد و به خواب رفتم.

 گاهی آدمها برای کارهایی که با ما کردند جاودانه می شوند،  آقای س. ولی برای کاری که با من نکرد به جاودانگی پیوست . آدمها می آیند و می روند. اما آقای س. هیچ وقت نیامد و ماندگار شد. تا وقتی ایران بودم شبهای زیادی با هم ابسلوت خوردیم و حرف زدیم؛ آقای س. جزو معدود دوستانی است  که حتی این سر دنیا هم هیچ وقت تنهام نگذاشت. من هنوز البته آقای س. را بطور کامل نبخشیدم. چون معتقدم که یک مرد واقعی نباید فندکش را خانه ی یک زن تنها جا بگذارد. آقای س.  هم  من را نبخشیده چون معتقد است که من اون شب با نا- مردی خفتش کردم .  من زیر بار نمی روم » ولی تو فندکت را واقعا جا گذاشته بودی». او می گوید » آدم به خاطر یک فندک توی جهنم نمی پرد.» اقای س.  معتقد است که من وحشی ، دیوانه ،  درد سرساز  و در یک کلام ترسناکم . او همچنین معتقد است که من  یک  احمقم  و قدر خودم را نمی دانم ؛ که من شایسته ی یک مرد درست حسابی هستم. و هیچ وقت به مخیله اش خطور نمی کند که شاید آن مرد  عجیب که هیچ وقت سر و کله اش پیدا نشد خودش بوده باشد.

����� چهارشنبه نهم بهمن 1392����� 21:22 ������� كيان| |

 

رضا ته چايي اش رو هورت كشيد و پول چايي رو داد و از قهوه خونه زد بيرون ، ماشين رو روشن كرد و بسم الهي گفت و رفت پي روزي اش . دو سالي بود كه مسافركشي ميكرد، يعني درستش از دوسال و چهل روز قبل كه رفت خونه و ديد پسر همسايه داره روي تن لخت و خيس از عرق زنش نفس نفس ميزنه ، زنش همون شب قرص خورد و خودش رو خلاص كرد و پسرك هم فراري شد . رضا هم اشكاش كه خشكيد در خونه رو بست و براي هميشه شد ساكن ماشين اش

مسافر اول دربست كرد براي سرپل تجريش ، پيرزن  نذر داشت هرچهارشنبه بره امامزاده صالح تا شايد فرجي بشه و سرطان پسرش خوب بشه . پسري كه سه ماه بعد مرد و پيرزن به سال نكشيده دق كرد و رفت پيش پسر ….. دو ، سه نفري توراهي سوار كرد تا مردي هن هن كنان گفت دربست و نشست و سيگاري گيراند . داشت ميرفت خونه ليلي دخترك نوزده ساله اي كه سه ماه قبلش اومده بود از مهندس پول قرض كنه . منتها چون ضامني نداشت تنش رو وجه الضمان كرد و شد صيغه مهندس . ليلي از مهندس و اون شكم گنده اش و اون خس خس سينه اش نفرت داشت اما چاره نبود بايد شهريه مدرسه برادرش رو جور ميكرد ، برادرش هنوز بچه بود …  سال بعد ليلي كه از مهندس حامله شد مجبورش كرد عقدش كنه ، مهندسم از ترس زن و بچه و ابروش ،  يواشكي عقدش كرد و براش يه خونه گرفت و هفته اي يكي دوبار ميرفت خونه زن دومش

محسن و مرجان مسافراي بعدي بودند ، عقب نشستند و دم گوش هم پچ پچ ميكردند و ريز ميخنديدند. داشتن ميرفتن بازار واسه خريد عروسي ، فاميل بودند و از بچگي هم رو ميخواستند،  اوضاع مالي شون تعريفي نداشت . عقد كه كردند تصميم گرفتند با همون وام ازدواج اشيونه شون رو برپا كنند ، اون روز مي رفتند اجاق گاز بخرند ، توي يك مغازه مرجان يك گاز ساده سه شعله انتخاب كرد ….پول شون به گاز فردار نرسيد… حاجي كه فهميد نامزدند و دارند اسباب عروسي رو جور مي كنند به شاگردش گفت يه گاز پنج شعله فردار بار وانت كنه . مرجان و محسن هم ذوق كرده بودند و هم بغض . حاجي پنج سال بعد كه مرد لبخند به لب داشت .

نيلو كه نشست تو ماشين به رضا گفت: ماشينت ضبط نداره؟ رضا تو ايينه يه نگاهي به چاك سينه لخت و صورت پراز ارايش نيلو انداخت و گفت : نه …… نيلو عجله داشت بايد زودتر تا سام نرفته بود بهش ميرسيد ، قراربود برن شمال و اين يعني واسه چندروزي جاخوابش جور بود . سه سال قبل وقتي دايي نيلو شب اومد توي اتاقش و بكارتش رو زد  نيلو از خونه فرار كرد .ديگه نمي تونست بمونه ، شبا از ترس خودشو خيس ميكرد و با كوچكترين صدايي از خواب مي پريد و جيغ ميزد …..نيلو سالها بعد يه شب گير دوتا ادم رذل افتاد كه تيكه تيكه اش كردند و جسدش رو توي بيابان هاي اطراف كرج سوزوندند .

خدا دلش گرفت ، ابري هم كه همون حوالي بود از دلتنگي خدا غصه اش شد و باريد. رضا برف پاكن رو زد ، كه ديد كار نمي كنه . دم غروب بود و با اون بارون نمي شد كار كرد . ماشين رو كناري زد . نمي دونست چرا دلش اينقدر گرفته؟ دلش يه خونه خواست ، يه سقف كه سقف ماشينش نباشه  يه جاي گرم ، استخوون درد گرفته بود بس كه تو ماشين يا تخت فنري دفتر اژانس خوابيده بود ، اما ترس داشت …يعني وقتش بود كه برگرده ؟ خونه براش منطقه ي ممنوعه بود و از واكنش خودش و هجوم خاطرات تلخ مي ترسيد ….اما دلش بدجوري گرفته بود

كليد رو توي قفل چرخوند،  در جيرجيري كرد وباز شد پشت در پربود ازكاغذ و قبض هاي پرداخت نشده . كليد برق رو زد ، خوبه، برق هنوز وصل بود .همه جا رو خاك گرفته بود كليد رو روي طاقچجه پرت كرد و رفت زير دوش ، اب سرد با گرمي اشك هاش قاطي شد و لباس هاش رو خيس كرد ……

خدا اشكي كه دو دو ميكرد رو از گوشه چشمش پاك كرد و پرده رو كشيد ، از كشوي كنارتخت سيگاري برداشت و روشن كرد ، دكترا بهش گفته بودند نبايد بكشه اما او هم ميدونست دكترا مزخرف زياد ميگن . دراز كشيد و دستش رو گذاشت زير سرش….فكر كرد چرا اينجوري شد؟ كار درستي كرده بود؟…توي اين سالها زياد شك كرده بود اما اينروزها زود به زود شك ميكرد …. قرارنبود اينجوري بشه ؟ كجا اشتباه شده بود؟ چشمش به دكمه قرمز افتاد ، خيلي وقتا وسوسه ميشد فشارش بده و همه چيز رو تموم كنه و الان از اون وقتا بود . دلش نمي خواست دردكشيدن بچه هاشو ببينه اما زياد مي ديد چه بايد مي كرد؟

چراغ رو خاموش كرد و با خودش گفت فردا…فردا  يه فكري براش مي كنم ، فردا شايد اوضاع بهتر شد ….شايد

����� چهارشنبه نهم بهمن 1392����� 21:6 ������� كيان| |

ساناز خانوم اومدم وبت دبدم فیلتر شدی خیلی ناراحت شدم.اخه تو که چیزی نداشتی تو وبت
����� سه شنبه هشتم بهمن 1392����� 12:15 ������� كيان| |

 

فردا قرار است مردی را ملاقات کند ؛ يکبار ھمديگر را ديده اند وبرای فردا دعوتش کرده و اوھم پذيرفته . ھمراھيش ميکنم و نشان ميدم که درک ميکنم. حتی اگر برای من تماشای رفتنش سخت باشد. گفته بود تو بايد سر اين نخ را ول کنی چون يک سرش دست توست .حقيقت اين بود که در ھمان لحظه ای که گفت قرار است مرد دیگری را ملاقات کند، سر نخ شل شده بود.لپ تاپ را ميبندم ؛ ميروم توی پارکنيگ و سوار اتومبيل ميشوم .

پرده اول

از پارکينگ بيرون ميزنم ؛ ماشين را به کنار خيابان ھدايت ميکنم ؛ موبايل را دست ميگيرم و يک اس ام اس ميزنم:

- » امشب ھستی ؛ بيام؟»

- «اره بيا ؛ ساعت 9 به بعد»

با ھمسرم تماس ميگيرم شب منزل نميروم ؛  ھمسرم درک ميکند که من يک مرد گرفتار ھستم ؛ در عوض پول خوبی ھم در مياورم  تا او بتواند  ساعت و جواهرات  چند میلیون تومانی بخرد ؛ طبيعيست که چنين مردی بسيار گرفتار است و بايد برای تامين ھزينه ھای زندگی مدام در سفر و جلسه و درگيری و منازعه باشد. شب پيتزا به دست وارد خانه خانم س ميشوم. مثل ھميشه ؛ دسته گلی روی ميز و لباسی بر تن دارد که اگر ھم نميداشت فرقی نميکرد ؛ شام  ميخوريم و به رختخواب ميرويم.وقتی چشمھايم را باز ميکنم ؛ س جلوی آينه ايستاده و گوشواره هایش را  گوشش می کند؛ ھمزمان از توی آیینه نگاھی ميکند و ميپرسد:

- » سه چھار ماه بود ، نبودی»

- » اره ؛ گرفتار بودم ؛ گرفتار که نه، واقعيتش ؛ ترمز داشتم»

- » اِاِاِه ؛ نکنه رابطه ات با زنت خوب شده «

- » اون که ھميشه خوبه ؛ گفتم که ترمز داشتم»

- » الان نداری؟»

- «نه ترمزه بريد»

 صورتم راا صلاح ميکنم ؛ صبحانه نخورده ؛ ميزنم بيرون.

پرده دوم

چند صد متری حرکت نکرده ام که خشايار تماس ميگيرد ؛ دوست خوبی است ؛ من اما زياد خلقياتش را دوست ندارم ؛ معمولا از ھر ده تماسش يکی را پاسخ ميدھم:

- » اقا خوب شد تو پزشک انکال نيستی ؛ جواب بده اين گه مصبو ؛ 10 باز زنگ زدم»

- «ببخشيد ؛ درگير بودم»

- «درگير چی اخه ؛ شايد دارم ميميرم ……آقا ميتونی قيمت ترانس برام بگيری؟»

- «اره ؛ برسم شرکت انجام ميدم برات «

- » ھنوز نرفتی؟ بيا بريم با ھم صبحانه بخوريم»

- » باشه ؛ برو منم ميام»

جلوی در رستوران چشم ميدوانم تا پيدايش کنم ؛ کسی از روبرو چراغ ميدھد ؛ ميروم سراغش ؛  ماشين جديدش  يک  پورشه کاين است و به قول خودش فقط 5 تا در ايران از اين مدل وجود دارد. تبريک ميگويم و ميرويم برای صبحانه، می پرسد:

- «  دختر مختر دم دستت ھست يا نه ؟»

- » اونطوری که دم دست تو ھست نه ؛ الان دارم از خونه س ميام»

- » ای بابا چند سالشه اين س؟»

«29″ -

، – » برو بابا ؛ پيره که ؛ زن وقتی رسيد به 24 ديگه پيره ؛ من تو کار زير 22 ھستم  ؛ يه دختره ھست 18 سالشه ؛ پيش دانشگاھييه ؛ ھفته ای يکبار از مدرسه مياد پيشم ؛ دقيقا 20 سال ازم کوچيکتره ؛ جوون شدم باھاش ؛ ببين ميگه اگر يکی رو جور کنی با اين دختر ھمسايمون بيام ؛ ميتونم راحت بيام ؛ مامانم با اون ميذاره ؛بيا امروز زنگ بزنم بيان بفھمی فرق پير و جوون چيه «

- «کار دارم ؛ بعدشم…. روم نميشه دختر 18 ساله بکنم ؛ انگار ادم بچه اش رو ميکنه»

- «ای الاغ ؛ ای الاغ ؛ کار رو بيخيال شو ؛ بريم سر ساختمون ؛ يه مشتری دارم دو واحد ميخواد ؛ اون رو راه بندازم بعد بريم خونه «

ساعت 2 پيتزا به دست به خانه مياييم ؛ 5 دقيقه بعد  دو دختر جوان ؛ زيبا ؛ خندان و با جسارت داخل خانه ميشوند ؛ ناھار ميخوريم ؛ خشايار و آن یکی به اتاقشان ميروند؛ من مانده ام و يک دختر بسيار جوان که کنارم مينشيند ؛ با اينکه کوچک است اما خجالتی  نيست ؛ به نظرم خانم س بيشتر خجالت ميکشيد. ميگويد:

- «چه خوب که تو مثل خشايار موھات نريخته «

- «چه فرقی ميکنه ؛ اونم قشنگه ؛ مال منم ميريزه»

- » تو چقدر ارومی؟ من خوشم اومده از رفتارت ؛ معلومه ادم بدی نيستی»

آدم بد و خوب را چه کسی معنا ميکند ؛ برای که خوبم و برای که بد؛ می پرسم:

- «خونتون کجاست»

- «رسالت»

- «متولد چه سالی ھستی؟»

«73″ -

- » کنکور داری امسال؟»

- » اره ؛ تو مھندسی؟»

- » اره ؛»

- «اگر برم دانشگاه منو ميبری سر کار؟»

- «حالا برو ؛ تا ببينم ؛ دختر خوبی باشی ؛ اره»

- «تو تاحالا دوست دختر ھمسن من داشتی؟»

- «نه؛ تو ھم دوست دخترم نيستی ؛ سن من از دوست دختر داشتن گذشته»

- » چرا نداشتی؟»

- «چون تا حالا ترمز داشتم ؛ الان ديگه ندارم»

ميکشانمش به طرف خودم ،با آغوش باز به سمتم ميايد ؛ در ھم مياميزيم ؛ در ميانه راه در ميبايم که خشايار درست ميگفت ؛ اما از اين بابت که تسلط خاصی بر اين دختر دارم ؛ تجربه سالھا زندگی وسکس ؛ ھمه جوره اش را ديده ام و خيلی زود بدنش را کشف ميکنم ؛ دخترک دارد از لذت ويران ميشودو من نيز ؛ ھمينطور ادامه ميدھيم.ساعتی گذشته ؛ باران ميبارد؛ دخترک سردش شده ؛ ميگويد شومينه را روشن کنيم ، ميگويم:

- «کبريت نداره اين پسره تو خونه ؛ من تو ماشين دارم ؛ ولی حال ندارم لباس بپوشم برم بيارم ؛ اگر حال داری تو برو»

- » باشه ؛ من ميرم ؛ شومينه خوبه ؛ اونم ھيزمی ؛ سوييچ کجاست؟»

- «روی جاکفشی گذاشتم»

در حاليکه به جا کفشی رسيده است ؛ صدايش بالا ميرود:

- «وااااايييی ؛ بی ام و داری؟»

- «اره»

- » اخ جون ؛ قول ميدی بعدش بريم تو بارون دور بزنيم»

- «اره»

ساعت حدود 6 است ، موبايلم زنگ ميزند ؛ دخترک را که حالا خوابش برده از بغلم  کنار ميزنم ؛منشی شرکت ياد آوری ميکند که ساعت 6 جلسه ھيات مديره داريم . به سرعت لباس ميپوشم ،دخترک ميگويد :

- «ميری؟»

- «کار دارم»

- «نميریم بيرون با ھم؟»

- «نه ؛ يه روز ديگه»

با حالتی خاص که انگار گولش زده ام نگاھم ميکند ؛ دست در جيب کتم ميکنم ؛ کيفم را در مياورم ؛چند تراول ميشمارم و ميگذارم روی ميز ؛ و ميگويم:

- » اينھا مال توست»

- » من که پول نميخوام»

- » ميدونم  تو دختر خوبی ھستی ؛ برو ھرچی خواستی بخر»

- » من دوست دخترت ھستم الان يا نيستم؟»

- » چه فرقی داره؟»

- «اگر ھستم بر ميدارم ؛ اگر نه بر نميدارم»

- «خب ھستی»

چشمانش برقی ميزند ؛ بلند ميشود ؛ با ديدن تراولھای 50 تومانی برق چشمھايش بيشتر ميشود؛ بوسم ميکند. بيرون ميزنم.

پرده سوم:

جلسه تمام شده ؛ سراغ يکی از شرکا ميروم ؛ ميگويم :

- «اون دختره که جمعه  خونت بود ؛ ھنوز ھست؟»

- «اره ؛ ولی تو که نخواستيش»

- «حالا ميخوام ؛ اسمش زھره بود»

- «اره ميدونم ؛ بيا بريم تو اتاقت زنگ بزنم اگر ھستن بيان»

ساعت 10.5 شب ؛ من و زھره توی اتاقی ھستيم ؛ دارد لباسھايش را در مياورد:

- » راستی زھره چند سالته؟»

» 24 » -

خيالم راحت ميشود که استاندارد خشايار را ناپلئونی پاس کرده ام ؛ زھره ميگويد:

- «اون روز جمعه چرا رفتی؟ من دوست داشتم اون روز باھات باشم ؛ خيلی مست بودم ؛ مستيم پريد تو رفتی»

- «  اون روز ترمز داشتم»

اين يکی اينقدر شوت است ؛ که اصلا نميفھمد چه گفته ام ؛ ميخوابد ؛  نيم ساعت ميگذرد و اتفاقی نمی افتد ؛ دلم ناگھان ميخواھد انجا را ترک کنم و به خانه بروم ؛ بلند ميشوم ؛تعجب کرده ؛ لباسش را ميدھم و خودم ھم شروع به پوشيدن ميکنم ؛ ميزند زير گريه ؛ آرام ارام ؛ اشک ميريزد می گويد:

- «دوستم نداشتی؟ جمعه ھم برای ھمين رفتی ؛ از من خوشت نيومد؟»

- «نه ؛ اين حرفھا چيه ؛ حسش نيست ؛ استرس دارم ؛ باشه دفعه بعد»

- » من ديگه نميام»

- » ميای»

يک تراول 50 تومانی می اندازم روی تخت:

- » اينم کرايه آژانست «

- «من ديگه نميام»

- «ميای»

- «تو مشکل جنسی داری ؛ روت نميشه بگی»

- «دفعه بعد ميفھمی کی مشکل داره ؛ زيادی ھم حرف مفت نزن «

حتی تحمل شنيدن صدايش را ندارم ؛ سوار ماشين ميشوم و بيرون ميزنم.

 

پرده آخر

ساعت تقريبا 12   رسيده ام خانه ؛ ھمسرم منتظر است ؛ پسرم  خوابيده؛ صورتش را ميبوسم و لباس عوض ميکنم ؛ھمسرم شام را مياورد ؛ همانجا روی کاناپه شام ميخورم و تلويزيون را روشن ميکنم. مجری صدای آمريکا از ميھمان سوالی پرسيده است ؛ ميھمان پاسخ  می دهد:

» ببينيد ؛ اينھا مشتی ترمز بريده ھستند ؛ کسی که ترمز بريده ھمه کاری ميکند ؛ ترمز بريده يعنی کسی که اخلاق ندارد ؛ کسی که جامعه را له ميکند ؛ کسی که فقط دنبال مطامع حيوانی است ؛ ما از ھمون اول انقلاب گفتيم اقا اينھا ترمز بريده اند ؛ کسی صدای ما رو نشنيد متاسفانه…»

برای من اما اينھا ھيچکدام اھميت نداشت ؛ تنھا يک نفر اھميت داشت ؛ که ديگر نيست ؛ اگر ھم باشدھمان فرد قبلی نيست ؛ يعنی برای من نيست ؛ من ھم يک ترمز بريده ھستم.

����� دوشنبه هفتم بهمن 1392����� 21:15 ������� كيان| |

miss-A