X
تبلیغات
خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا


خود شيفته (جوك جديد)(داستان كوتاه)(عاشقا

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

من خیلی خوشحال بودم !

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۱۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.


�э�ȝ��: امتحان پدر زن, داستان طنزباحال
����� پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391����� 2:23 ������� كيان| |

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را

روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،

چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

 

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف

روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،

تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را

که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،

شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


�э�ȝ��: داستان آموزنده چنگیز خان مغول و شاهین
����� پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391����� 1:49 ������� كيان| |

یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند. یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت ران…ش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد. روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! حدس زدید چکار کرد؟
.
.
.

خیلی منحرفید! حواستون کجاست؟ شوهرش انگلیسی صحبت می کرد!!


����� سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391����� 0:50 ������� كيان| |

بزرگترین خدمت به یک انسان آن است که متولدش نکنی!


�э�ȝ��: ارتباط نامشروع, حرام زاده
����� سه شنبه پانزدهم فروردین 1391����� 14:53 ������� كيان| |

عشق یعنی: وقتی گشت ازت پرسید چه نسبتی با خانوم داری؟
سرت رو بالا بگیری و شجاعانه بگی عشقمه میفهمی.؟
نه اینکه لکنت زبون بگیری بی وجود...

سلامتی هر چی با وجوده !!


�э�ȝ��: عشق یعنی
����� دوشنبه چهاردهم فروردین 1391����� 14:38 ������� كيان| |

جوك جديد




شنیده بودم سال2012 قراره همه چیز تموم بشه ولی فکر نمیکردم از اینترنت ایران شروع بشه

لذتی که در لیس زدن انگشتان بعد از خوردن پفک نمکی هست در خوردن خود پفک نیست

پسر : یه بوس میدی ؟
دختر : قبل از ازدواج نمیزارم منو ببوسی
پسر : ازدواج کردی بهم زنگ بزن بیام ببوسمت ، قول دادیا

دختر چیست؟

تلاش بی حاصل پدر و مادر برای پسردار شدن!!:)))

یه جمله خفن دارم ولی نمیگم
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
..
.
دکتر علی شریعتی

18+


*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
بچه از بابا میپرسه همسایه بالایی چطور بچه دار شدن...؟ بابا: دعا کردن خدا بهشون بچه داد... بچه: همسایه پائینی چطور...؟ بابا: اونا هم از خدا خواستن خدا بهشون بچه داد... بچه: پس فقط خونه ی ما بکن بکنه؟

قدیما ... سوتین حرمت داشت. توش پول و سند منگوله دار میزاشتن .... :))))

اسفندماه. هرسال مرداني از سرزمين پارس بپاخواهندخواست
:
:
:
:
:
:
:
:
:
:
درحالي كه ازپنجره ها اويزان شده اند وشيشه هارا پاك ميكنند!!!!!!
!!!!!!!!!

«آخه چجوری میخواد روزنامه ی لوله شده رو بخونه؟»

آخرین سوالی که پشه پرسید...

يادش بخیر زمان قدیم با یه 5تومنی میریفتیم تو مغازه با 5تا پفک و چیپس و اسمارتیز ...و اینچیزا می اومدیم بیروم .اما الان نمیشه . همه جا دوربین گذاشتن

فکر کنم وقتی داشتن تقدیر ما رو مینوشتن قسمت آسفالتش افتاد رو دهن ما!!!

این دبستانی ها که هفته ایی دو روز تو هفته تعطیلن ، اینا اگه بگن ما نسلِ سوخته ایم و سختی کشیدیم و اینا با پشت دست میزنم تو دهنشون صدا خره خوروسک گرفته بدن . . . !!! :|

قانون رایانه ای خفن (طنز)

۱- اگر شما به جایی برسید که واقعا فکر میکنید از رایانه چیزی را فهمیدین، به احتمال زیاد آن چیزی که فهمیدین، حالا دیگه قدیمی و منسوخ شده!

۲-وقتی در حال کار با رایانه هستید و کسی در حال مشاهده کارهای شماست،هر اتفاقی در سیستم میوفته طوری رفتار میکنید که شما فهمیدین چه اتفاقی افتاده!

۳- وقتی به مشکلی در رابطه با کامپیوتر برمی خورید، باید سیستم خودتون را ارتقا بدین!

۴- وقتی که شما در بخش راهنما به دنبال اطلاعات و مطلبی هستید، جایی اون مطلب را پیدا می کنید که کمترین انتظارشو داشتید اون مطلب اونجا پیدا بشه!

۵- در مقابل هر عملی که میخواهید انجام بدید احتمالا یک نقص و خطا بوجود میاد!

 ۶- وقتی یک برنامه کامپیوتری به ما میگه کاری را انجام بدین، ما بهندرت اون کار را انجام میدیم.........


�э�ȝ��: جوووك
����� دوشنبه چهاردهم فروردین 1391����� 0:11 ������� كيان| |

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر بهش میگه :حالا داری میری من چه طور از احوال تو با خبر بشم؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم….

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم … تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید .

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!؟

.
.
شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!

خط پنجم : فقط برگردم خونه….

خط ششم : می کشمت

خط هفتم :غضنفر از آلمان…


�э�ȝ��: نامه غضنفر به زنش
����� یکشنبه سیزدهم فروردین 1391����� 21:29 ������� كيان| |

یه اصفهانی زبل توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.

من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند.

فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"


����� یکشنبه سیزدهم فروردین 1391����� 1:33 ������� كيان| |

خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.
آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”

زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

 


�э�ȝ��: داستان
����� شنبه دوازدهم فروردین 1391����� 21:49 ������� كيان| |

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
����� شنبه دوازدهم فروردین 1391����� 21:36 ������� كيان| |

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:

که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ...

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.

استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

1. نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره

2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف. لاستیک سمت راست جلو
ب. لاستیک سمت چپ جلو
ج. لاستیک سمت راست عقب
د. لاستیك سمت چپ عقب

بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!
����� شنبه دوازدهم فروردین 1391����� 20:55 ������� كيان| |

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
�э�ȝ��: داستان
����� شنبه دوازدهم فروردین 1391����� 16:18 ������� كيان| |

من امروز فهمیدم که لذتی که در پیدا کردن خود آدم هست در پیدا کردن نیمهٔ گمشدهٔ آدم

نیست .

درد دارد

خیلی !
وقتی یکی هست
ولی نیست !


می گذارم و می روم


نه اینکه دوستت نداشته باشم

چون از نخودی بودن متنفرم

گـاهــی نمـی دانــی ...از دسـت داده ای ... یـــا ، از دسـت رفـــتـه ای...


آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود


�э�ȝ��: عاشقانه
����� جمعه یازدهم فروردین 1391����� 14:16 ������� كيان| |

اگر دو مردخواهان یک زن باشند چه می شه؟
ببينيم اين دو مرد در ممالك مختلف چه كار مي كنن:

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست؛

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن؛

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه؛

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه؛

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه؛

توي نروژ: معشوقه دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه؛

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاوه بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن؛

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه؛

توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه؛

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره !
����� جمعه یازدهم فروردین 1391����� 2:43 ������� كيان| |

یک عمر من فکر میکردم این مرتیکه عموی سوباسا بوده

 بعدش سوال میشد برام چرا هر وقت پدرش میره سفر این پیداش میشه یا هر وقت پدرش میومد این یهو غیبش میزد ؟؟!؟؟!؟!؟!!؟

 وقتی زیر نویس انگلیسی رو دیدم , فهمیدم این دوست پسر مادرش بوده :|:|:|:|:|

 

 آخه نسل ما چرا باید اینجوری باشه , همش سانسور ...


�э�ȝ��: چرا سانسور
����� پنجشنبه دهم فروردین 1391����� 15:56 ������� كيان| |

سفرنامه ابن بطوطه :
شبی از قزوین می گذشتیم ...
بگذریم...

خدا لعنتشان کند

به غضنفرگفتن يه جمله بگو كه توش اب بكار رفته باشه گفت , لوله

همه هم سنام مريض روحين منم هم سنم پس اينه روحيم

ترکه تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم ميرم!!!


یه جوجه تو تخمش میگوزه میمیره! نخند این یه داستان غم انگیزه!

مناجات غضنفر با خـدا:
خدايا،مارو به خهطـره يكـ سيب از بهشت انداختي بيرون،حالا به خاطـره آب انگور ميندازي جهنم؟!
كلا با ميوه ها مشكل داري؟






�������� ����
����� پنجشنبه دهم فروردین 1391����� 15:42 ������� كيان| |

من هنوزم نفهمیدم تو ایام عید
این یه جور سواله،یا تهدیده،یا تذکر یا صرفا یه پیشنهاد:
.
.
.
... .
.
.
صـــــــابخــــونه،مهمون نمــــی خوایـــد!!!!!

آرامش یعنی ؛ هر وقت قهر کردی ، مطمئـن باشی بجز تو ، هیچکس جاتو نمیگیره ...

یک نصــیحت.

دُخترکــــــــــم ،
هیچگاه پس از هم آغوشی هایت
عشق را ارزیابی مکن!
هیچ مـــــــــــردی
 در رختخـــــواب بد اخــــلاق نیست

اینایی که کل قرآن رو حفظ می کنن می فرستن سفر مکه
اصولاً ما که همهء آهنگای انریکه رو حفظیم می فرستن کنسرتش دیگه ؟


قابل توجه دختران خوب

يه چيزي ميخواستم بگم

پارسال اون همه سبزه گره زدين هيچي نشد

 بياین امسال درخت گره بزنید شايد فرجي شد !


كي گفته خانوما خوشگل ترن

خواهر زادم بهم گفت : دائی خانم معلم گفته یه داستان درباره " عمه عطار " بنویسید بیارید میشه کمکم کنی؟ من هم کل اینترنت رو زیر و رو کردم ، فقط تونستم اسم پدر و مادر عطار رو در بیارم ، زنگ زدم به معلموشون میگم : آخه این " عمه عطار " هم شده موضوع به بچه دبستانی در موردش تکلیف میدید ؟ ...... خانم معلمشون گفت : عمه عطار نه آقا ائمه اطهار ......... من :|.



�э�ȝ��: طنز, جوك
����� پنجشنبه دهم فروردین 1391����� 13:25 ������� كيان| |

حـتــی اگـــــه یه جوک در مورد اسکیمو ها هم بگیم.

 

 

 یکی پیدا میشه که بگه اصالتن اسکیمو بوده و بهشون توهین کردی

 

تفریح سالم پسرا:

 تو یه جمع پسرونه ناگهان موبایل یکی زنگ میخوره

 بقیه آماده میشن تا هر شیرین کاریو که بلدن بکنن!

 یکی صدای دختر در میاره

 یکی میگه سیگارا دست توئه؟

 و غیره که گفتنی نیست

 اون یارو هم که با تلفن حرف میزنه قرمز میشه

 

 بقیه میخندن و این میشه تفریح سالم...

 

لیست کارهایی که فقط در ایران انجام میشه (طنز جدی!)

 

 فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند

 .

 .

 

 فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه

 .

 .

 

 فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه

 .

 .

 

 فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه “اگه میخری بیارمش”

 .

 

 فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته

 .

 .

 

 فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون ۶ درجه فرق میکنه

 .

 .

 

 فقط در ایرانه که داشتن زن با ۷،۸ تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

 .

 .

 

 فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره

 .

 .

 

 فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره

 .

 .

 

 فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی

 .

 .

 

 فقط یک خانم ایرانیه که توی /س/و/پ/ر/ مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه ۲۵ سانتی میپوشه

 .

 .

 

 فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!

 .

 .

 

 فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟

 .

 .

 

 فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!

 .

 .

 

 فقط در ایرانه که ابروی دختراش ۶ خط بالاتره

 .

 .

 

 فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!

 .

 .

 

 فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل

 .

 .

 

 فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا ۲ لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده

 .

 .

 

 فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه

 .

 .

 

 فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون ۴ سال داشته باشه چه ۴۰ بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

 .

 .

 

 فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه

 .

 .

 

 فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه ۴۰/۵۰ کیلو اضافه بار دارن

 .

 .

 

 فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل ۵ ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست

 .

 .

 

 فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم

 .

 .

 

 فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره میچرخه.

 .

 .

 

 فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه.

 .

 .

 

 فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!

 .

 .

 

 

 فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه

 

 

 

خدا همه چيز رو بطور مساوی بين بنده هاش تقسيم كرد،

 ولی فکر کنم شــــعـــــور رو هم بصورت آپشن اختياري گذاشته...

 

پیر شدم آخرشم نفهمیدم اون مداد سفیده تو جعبه مداد رنگی به چه دردی می خورد!!!!

 

 

به غضنفر میگن فیلسوف یعنی چی؟

 میگه وقتی فیل بین انسان و خورشید قرار میگیره بطوری که سایه ی فیل روی انسان بیافته بهش میگن فیلسوف.

 

دانشجوی عزیز،

 وقتی که شما سر کلاس اس ام اس میفرستی من کاملا متوجه میشم، چون هیچ احمقی به خشتک خودش زل نمیزنه در حالی که لبخند روی لباشه !

 .

ادامه جك ها در ادامه مطلب
�э�ȝ��: جوووك
�������� ����
����� پنجشنبه دهم فروردین 1391����� 12:54 ������� كيان| |

 دختر و پسری به عقد هم درآمدند و شب زفافشان رسید پس شب را به صبح رسانیدند. صبح اول وقت که پسر از خواب بیدار شد رویش را به سمت دختر کرد و گفت :سلام عزیزم ! خسته نباشی ! دختر گردنش را خواراند و گفت : سلام !تو هم خسته نباشی عزیزم ! پسر گفت : شب بیاد ماندنی بود بخصوص که تو نیز بسیار حرفه ای عمل می کردی !سپس چشمهایش را تنگ کرد و به دختر گفت : راستش یک لحظه بخاطر وارد بودنت در .... بهت شک کردم که نکنه خدای ناکرده .... اما با داشتن سند دخترانه بودنت فهمیدم که اشتباه کرده ام ! دختر لبخند ملیحی زد و گفت : راست می گویی عزیزم ! تو نیز دیشب آنچنان حرفه ای رفتار می کردی که من نیز گمان بردم که قبل من با دهها تن رابطه داشتی ! اما اکنون که این سخن را گفتی فهمیدم که هنوز دستت به خون كسي آلوده نشده است.

يك داستان خيلي قشنگ طنز در ادامه مطلب





�э�ȝ��: داستان, شب حجله, شب زفاف
�������� ����
����� چهارشنبه نهم فروردین 1391����� 18:49 ������� كيان| |

هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی كه ۲ نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم، ولی یك شب كه دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و كوچك ترین پسرم را شنیدم.
پسرم كف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می كرد.
من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم.
ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند كه آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب(پسر من) من پرسیده بودند كه پدرت چه كاره است
باب درحالی كه سعی كرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد، زیر لب گفته بود:
«پدرم فقط یك كارگر معمولی است.»
همسر خوب من , منتظر مانده بود تا آنها بروند و بعد درحالی كه گونه خیس پسرش را می بوسید، گفت: «پسرم، حرفی هست كه باید به تو بزنم.
تو گفتی كه پدرت یك كارگر معمولی است و درست هم گفتی، ولی شك دارم كه واقعاً بدانی كارگر معمولی چه جور كسی است، برای همین برایت توضیح می دهم.
در همه صنایع سنگینی كه هر روز در این كشور به راه می افتند....
در همه مغازه ها، در كامیون هایی كه بارهای ما را این طرف و آن طرف می برند..........
هر جا كه می بینی خانه ای ساخته می شود.........
هر جا که خطوط برق را می بینی و خانه های روشن و گرم..
یادت نرود كه كارگرها و متخحصصین معمولی این كارهای بزرگ را انجام می دهند!
درست است كه مدیران میزهای قشنگ دارند و در تمام طول روز، پاکیزه هستند.
این درست است كه آنها پروژه های عظیم را طراحی می كنند.....ولی برای آن كه رؤیاهای آنها جامه حقیقت به خود بپوشند.........
پسرم فراموش نکن که باید كارگرهای معمولی و متخصصین دست به كار شوند! اگر همه رؤسا، كارشان را ترك كنند و برای یك سال برنگردند، چرخ های كارخانه ها همچنان می گردد، اما اگر كسانی مثل پدر تو سر كارش نروند، كارخانه ها از كار می افتند. این قدرت زحمتکشان است. كارگرهای معمولی هستند كه كارهای بزرگ را انجام می دهند.»
من بغضی را كه در گلو داشتم، فرو بردم، سرفه ای كردم و وارد اتاق شدم. چشم های پسر من از شادی برق می زدند.
او با دیدن من از جا پرید و بغلم كرد و گفت:

«پدر! به این كه پسر تو هستم، افتخار می كنم، چون تو یكی از آن آدم های مخصوصی هستی كه كارهای بزرگ را انجام می دهند».


�э�ȝ��: داستان
����� چهارشنبه نهم فروردین 1391����� 16:9 ������� كيان| |

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!




����� سه شنبه هشتم فروردین 1391����� 22:26 ������� كيان| |

چند وقتی هست که آن جوان طغیانگر گذشته , کسی که داور بازی را در تیم امید به باد کتک گرفت و باعث آبروریزی بین المللی شد , جوانی که با لگد زدن به ساک ورزشی تیم ملی دوباره طغیان گریش را یادآور شد و بی احترامی بزرگ به ایران و مردم ایران کرد , و جاروجنجال های دیگری که تنها مخصوص به او بود , این روزها و در آستانه خداحافظی از فوتبال به کل تغییر رفتار می دهد و هر از گاهی اخباری , عکسی , کلیپی از اون در صدا و سیما , روزنامه ها و سایت ها منتشر می شود .



درست هست که انسان ها با گذشت زمان آرام تر شده و سعی در جبران اشتباهاتشان می کنند و از جهالت های دوران جوانی درس گرفته و سعی در پاک کردن آن ها دارند , اما نکته جالب انجام این گونه کارها در جلوی دوربین ها و در کنار خبرنگاران هست

ادامه مطلب رو از دست ندید...
�������� ����
����� سه شنبه هشتم فروردین 1391����� 21:16 ������� كيان| |

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟!
از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:
...پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی بهتشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود
�������� ����
����� سه شنبه هشتم فروردین 1391����� 20:11 ������� كيان| |

اينـم عكسـي فـوق العـاده ...

از تفـاوتِ روزاي بعـد از بـه هـَـم زدن دوستـي پســر بـا دختـــر ..!

بين ایرانی ها يه مسابقه مهارت شمشير زني ميذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ....

اول ميره سراغ نفر سوم:
شما چي شد که نفر سوم شدي ؟
نفر سوم یه نگاه به خبرنگاره میندازه، بعد یه مگس رو تو هوا با شمشير دو نصف ميکنه .....

خبرنگاره ميره سراغ نفر دوم .
نفر دوم هم یه مگس به خبرنگار نشون ميده با شمشير تو هوا دوتا بالشو میزنه ....

خبرنگار هاج و واج مي مونه که نفر اول چه شاهکاريه ؟

به نفر اول که غضنفر بوده ميگه شما چه مهارتي نشو ن دادي؟ غضنفر يه مگس نشونش
ميده با شمشير تو هوا مگس رو ميزنه...مگسه اول ميفته زمين بعد بلند ميشه دوباره
پرواز ميکنه...
خبرنگارمیگه ...اين که رفت!

غضنفر میگه رفت ... ولی دیگه هیچوقت بچه دار نمیشه ....



�э�ȝ��: جووووك
�������� ����
����� سه شنبه هشتم فروردین 1391����� 19:45 ������� كيان| |

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلیخرید و فروش هم در این شهر به همینمنوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیردو آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...
�э�ȝ��: داستان
�������� ����
����� سه شنبه هشتم فروردین 1391����� 16:22 ������� كيان| |

فقر چيست؟
فقر ، چيزي را " نداشتن " است،
ولي،آن چيز پول نيست .....
طلاو غذا نیست ...
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست...
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتۀ كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت است،كه روزنامه هاي برگشتي را خرد مي‌كند...
فقر ، كتیبۀ سه هزار ساله‌ای است كه روی آن یادگاری نوشته‌اند...
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي‌شود .....
فقر ، همه جا سر می‌كشد ...
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست

 فقر، روز را " بي انديشه" به سر بردن است..... 



�э�ȝ��: داستان
����� دوشنبه هفتم فروردین 1391����� 21:20 ������� كيان| |

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...

����� دوشنبه هفتم فروردین 1391����� 21:17 ������� كيان| |

miss-A